تبليغاتX
هامون

 این داستان با نهایت فروتنی تقدیم می شود به دو دوست ارجمند : " سامان فیروزی" و " مسعود نظری فرد"

 

همه ي ما يعني مردان 25 ساله ي شهر سارك آنروز 28 اسفند ماه " آيدين " بوديم . صبح از خواب بيدار شديم . نگاهي به آنها يعني زنان 25 ساله ي شهر سارك كه آنروز "آتنا" بودند  انداختيم و انگشت اشاره را لاي موهاي طلاييشان برده پيچانديم ،‌تا يك دسته مو دور انگشت اشاره را بگيرد كه كمي بكشيم ،‌ با حالتي خواب و بيدار انگار يك كلمه را در خواب و يك كلمه را در بيداري زمزمه كنند  بگويند : " ااااه گندش بزنن. مگه امروز جمعه نيست؟ " كه بگوييم " پاشو عزيزم . ساعت هفته. الانه كه ماشين بِرِه " . و آنها چانه شان را در گودي زير گلو فرو برند و به آغوش ما بيايند و باچشماني بسته، كودكانه  بگويند :" مگه خودت نگفتي ديشب ،‌شب جمعه است ؟!" و آرام يك مو از پشت ما بكنند . كه بگوييم : " درسته هر شب ،‌شب جمعه است ولي دليل نداره هر روز جمعه باشه كه ." دست بياندازيم دور گردن و پاهاشان و بلندشان كنيم و تهديدشان كنيم كه با همان لباس خواب در وان حمام مي اندازيمشان.

تا بروند چايي دم كنند  ،‌درِ توالت را باز كرده كاسه ي خمير ريش را پر كنيم و صورتمان را كفي كرده ،‌يكبار رو به بالا و يك بار رو به پايين اصلاح كنيم ،‌در آينه براي صورت كفيمان شكلك در بياوريم و از مهارتمان در اصلاح خر كيف شويم.

در آشپزخانه با كف دست روي ميز بكوبيم كه از خواب بپرند و با حالتي ملتمسانه نگاهمان كنند . رحممان بيايد و بگوييم : " فقط پنج دقيقه ها!" . برويم چايي بريزيم و از روي كاغذي كه به ديوار چسبيده صبحانه ي امروز را نگاه كنيم و با ديدن كره و پنير ،‌در فريزر 4 را باز كنيم و يكي از 5 كشوي پنير سال را جلو بكشيم و قالبي پنير بيرون آوريم . فريزر 6 را باز كنيم و از يكي از دو كشوي كره ي سال  يكي را باز كنيم و بسته اي كره بيرون آوريم .

در اين لحظه همه ي ما داشتيم فكر مي كرديم در "جمع بندي ساعت 12 " اين نكته را متذكر شويم كه 5 كشو پنير و 2 كشو كره به انسان حق انتخاب مي دهد و در نهايت منجر به فرد گرايي و آفات ابتداي هزاره ي سوم مي شود. با اتوبوس ساعت 7:30 به كارخانه رفتند.

آتنا شلوار مي دوزد. در شهر سارك هر مرد دو شلوار و هر زن دو شلوار در سال مي پوشد . بايد شلوار هاي بلوك يك ساله ها ي شهر سارك تا بلوك 25 ساله ها-‌كه هر بلوك 365 مذكر و 365 مونث دارد-‌دوخته شود . با حساب 365 زن بلوك 25 ساله ها كه آنروز آتنا يعني كارگر كارخانه ي شلوار دوزي اند ،‌ هر نفر بايد 100 شلوار بدوزد تا شلوار سال ِ‌شهر سارك دوخته شود.

 

همه ي ما وقتي با جفتمان هستيم ،‌ رفتاري مشابه با بقيه داريم. مثلا وقتي همه آيدين و آتنا باشند ،‌صبح ساعت 7 از خواب بر ميخيزند و آنچه گفته شد بر آنها اتفاق مي افتد..

ولي وقتي مردان يك بلوك با همند ( مثلا آيدين با آيدين ها) و يا زنان يك بلوك با همند  رفتارهاي متفاوتي نشان مي دهند. مثلا در يك گوشه ي كارخانه ممكن است يك آتنا سلام كند و ديگر آتنا دستش را جلو ببرد. و در گوشه اي ديگر دو آتنا در باره ي جمع بندي ساعت 12 شب صحبت كنند. پديده ي هم زماني تنها وقتي اتفاق مي افتد كه ما با زنهامان در خانه باشيم.

در بين اعضاي يك بلوك در شهر سارك پديده ي خاله زنكي اتفاق نمي افتد. چون همه ي آنها كه ديشب مرضيه بودند سر ساعت 9 بشقابهايي كه ما كه قاسم  بوديم شكستيم را جمع مي كردند. پس حرف تازه اي براي زدن نيست كه آن شور و وجد و بالا و پايين پريدن هاي خاله زنكي را به دنبال داشته باشد.

ما خيانت نمكنيم. چون تمام مردان بلوك يك نفرندو تمام زنان بلوك هم يك نفرند. به خاطر تنوع فوق العاده در روابط ما- كه ديشب قاسم و مرضيه بوديم و پريشب عماد و سارا بوديم -‌ احساس يكنواختي نداريم. تمام زيبايي ها به مساوات تقسيم شده . چي؟! شور و هيجان چه مي شود.؟! همه ي ما ساعت 12 شب -كه زمان جمع بندي در مورد شخصيت و روابط اعضاي يك بلوك است-براي فردايمان قرعه ميزنيم. همه ي ما 365 الگوي  زندگي براي هر سال داريم. ابتداي هر سال تمام اعضاي بلوك 24 ساله ها به بلوك ما مي آيند و جاي ما را مي گيرند. همه بي شكل و بيصورت. انگار فقط صدايي دارند و منتظرند تا الگوهاي زندگيشان را طرح ريزي كنند ،‌قرعه بزنند و  شكل و صورت بگيرند. .

همه ي ما آنروز 28 اسفند ماه آيدين بوديم. و غمگين بوديم. چرا كه از 365 روز سال 364 روز گذشته بود و تنها يك روز مانده بود و اين يعني سرنوشت ما محتوم بود. آنهم در زماني كه صفا و مريم بوديم. با آن عينك گردمان و افه هاي از بالاي عينك نگاه كردن و دوباره سر در كتاب فرو بردن. و آنها با آن موهاي سياه كوتاه و لبهاي چنان قيطاني كه انگار هر لحظه آماده ي جان دادنند به زير بوسه هاي زبر ما. قرعه به نامشان افتاده بود.

" آخرين زوج 25 ساله در آخرين ساعت 12 سال بايد... بايد دوباره يكساله شد تا بهترين الگوي زندگي پيدا شود"

 

 

 

چاقوي صفا و تفنگ مريم اهالي شهر سارك را 25 ساله مي ميراند...

 

 

 

()