تبليغاتX
هامون
زین پس خلا های ذهنی ، روزنوشته ها ، گل نوشته ها ، خاطرات و این ها را در وبلاگی  به نام مقدس خلا خواهم نگاشت. باشد که تخلیه شویم جمیعاً.

آمین.

()
یاری اندر کس نمی بینیم یاران راچه شد  

 دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد

کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی

 حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت بر نیامد سالها است

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست

 عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند 

 کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد

زهره سازی خوش نمی سازد مگرعودش بسوخت

 کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش 

 از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد

 

خدا را داد من بستان از او ای ساقی مجلس

که می با دیگری خوردست و سر با ما گران دارد

()
ابراهیم گلستان جایی میگه:

بزرگ بودن هدایت حُسن هدایت نیست.

گناه زمانه است...

()

تقدیم به علی مسعود هزار آسمان

 

 

هزار اضطراب

در حضور است

و هزار درنگ

در سنگ.

دیده از دیدن می گیرم و

 دیدار تو

آغاز می شود.

مرا

"بو" می کنی و

مشام شهر

 از "من" پر می شود .

 دلتنگی

تٌنگی است

در درنگ دو دریا

که پر می شود

از اضطراب سنگ ها

وقتی

هزار حضور

در اضطراب است  و

هزار سنگ

در درنگ.

 

بهزاد ناظمیان پور     آبان 88

 

()

خرابی ها 1

 

نمی دانم در این چند روز چه بر من گذشت که یاد گذشته افتاده ام. چیز جدیدی نیست.

بهترین لحظات زندگی ام معمولاً وجود نداشته اند. اتفاقی بوده اند در ذهن. خاطره ای که نداشتم ، یا اگر داشتم، آنقدر در ذهنم ویرایش شد که هسته ی اصلی از بین رفت.

ذهن من " گذشته خوب نما!" است.بیشتر اوقات بدیهای خاطرات را حذف می کند. گذشته را به نفع خوبیهایش تغییر می دهد.انگار همه چیز گل و بلبل بوده باشد!یا حتی خارها و کلاغهایش گل و بلبل شده باشد!

پاییز همیشه لعنتی ست. ابتدای پاییزِ من ، نه ابتدای فصل، بل ادامه ی پاییز های پیشین است. پاییزهای من ادامه ی تابستان نیستند ، ادامه ی پاییزهای پارسال و پیرار سال و ....تا برسد به ۲۲ سال پیش که دنیا آمدم.

فکر کنم همین خاصیت لعنتی اش باشد که کنده نمی شود از تن، از تقویم ، از وجود تو کنده نمی شود. پاییز بر من ۳ ماه نمی گذرد. ۲۲ تا ۳ ماه می گذرد. ۶۶ ماه .۵/۵ سال می گذرد.

از همین است که بعضی وقتها زمان حال را با گذشته اشتباه  می گیرم.

دست به جیب می برم از سرما، دست به جیب می برم از زمان ِ کش آمده ، از بیهودگی...

دست می برم تا چیزی در جیبم بیابم که سرگرمم کند. گاهی فکر می کنم دست های توست در جیب هایم و من دارم گرمشان می کنم.هی دست به دست می سایم و هی انگشت لای انگشتانت می برم...بعضی وقتها نوک انگشتانم که به هم می خورند ، خیال می کنم دست های توست که می سایدم، که به نوازش های من جواب داده ای ...

پاییز که می شود فرق میان خیابان انقلاب و خیابان ایستگاه را نمی فهمم و هی سر بر می گردانم به سوی تو و بو می کشمت که این بو را پاییز به تو داده است یا تو به پاییز؟...

تا اینجا خوب است... تو در کنارم هستی و من گاه گاه دزدانه می بوسمت و شرم صورتت را به برگ ها می دهم. در شلوغ ترین جای تهران تو را بوسیده ام.فتح تو ، فتح پاییز بود در شلوغ ترین خیابان تهران...

اما معمولاًوقتی انگشتان خودم را نوازش می کنم زبری دست خودم را می فهمم . اما معمولاً می فهمم که اینکه بوسیدم هوا بود.... صورت تو از هوا کمی زبر تر بود...

حالا اینجا خیابان ایستگاه است . تا کی باید تو را تقویم به تقویم با خود حمل کنم ؟. یا همیشه   تو را

، فقط از دست بدهم چنان که گویی تازه از دستت داده ام یا فقط از تو جدا شوم و گویی جدایی فقط یکبار نبوده است...همیشه بوده...همیشگی شده....

من خرابم... دلتنگم... می فهمی؟...

۲۰ مهر ۸۸

()
شعر زیر حاصلی است از من و سعید و مجتبی در یک شب بیداری...

 

سوار شو !

اسب ها از دهانم بیرون می دوند

آروغ می زنم تا تو را صدا کنم

تو

سوار کاری بلد نیستی...

 

اسب ها راهشان را گم می کنند

در دره های غرور و فشنگ

در شهوت دهان های تنگ

و با چشمانی باز شلاق می خورند...

 

چشم هایم را باز می کنم

خون زمین زیر پوستش جمع شده است

و قطرات عرق

مادیان هایم را غرق می کند

تا در سکری دیگر به هوش آیند...

 

برف می تابد

کیر بر تو !

که عینک آفتابی ات را بالای سر گذاشته ای

تا نگاهت رد پای اسب ها را طولانی تر کند

و بازوهای طویل مرا باز تر

کیر بر تو!
که پنهان را پشت عینکت

آفتاب کرده ای

کیر بر تو!

کیر بر تو!
کیر بر تو!

من

دوزخی به دهان دارم

و نعلی به پیشانی

کیر بر تو!

جنازه ی اسب های نیم سوخته را از لای دندان هایم بیرون بکش

سم اسب که خلال دندان نمی شود!

(وقتی غذایی نخورده ایم)

 

کوه ها را گاز می زنم و

دندان هایم قله ها را سفید می کنند.

هر چه دلبری می کنم

در عشق پیرزن ها شکست می خورم

اما در موهایت جوان می شوم.

کیر بر تو!
.

.

.

عاشقم نمی شوی؟

این همه را اگر به زیبا ترین زنان می گفتم

از قبر بیرون می آمدند

بر اسب هایم می تاختند

و پنهان را از پشت عینک هایشان

برای قله ها می آوردند

 

اما قله ها زیر اسب ها خرد شدند

و دهان های تو

آفتاب را

پیاده برگشتند

تا غروب را نبینند...

 

این همه را به تو گفتم

و تو تنها دست هایت را به هم مالیدی و گفتی " ها!"

 

گفتنت

یخ سالها را باز کرد

و اسب های بی سوار را به تنم برگرداند.

 

نفس تو از دستهام گرم تر است؟
کیر بر تو!
هوی!
حالا چه عجله ایست؟
کیر من که اسب نیست

همیشه هست!
فقط نعل نمی شود...

 

راستی برایت از آهنگرهای آن سوی دره ها گفته ام؟

که در دهاندره ای

آهن گداخته را

مزمزه می کنند

و به این سوی دره تف می کنند

و وقتی آروغ می زنند

بوی اسب های نیم سوخته

پر می کند دره ها را...

و با هر پتک

در نعل اسبان تو

می ریزند

کلمه ی فراموش شده ی "برگرد" را

 

برگرد!
این اسب ها

از آروغی به قله آمده اند

برگرد!
تا اسب ها مسیر هر روزه شان را بر عکس بدوند

و من

در عکس های ۲۰ سالگی تو

۲۲ ساله بشوم

و ۲۲ سال دیگر

به ۲۰ سالگیت فکر کنم.

حالا برگرد و اینجا کنار آتش ۲۲ سالگیم بنشین

تا من بروم و عینک آفتابی ات را

از پنهان پشت کوه ها پس بگیرم.

 

هنوز

آنقدر جان دارم

که برای اسب شدن

۲۲ بار بمیرم...

 

بامداد ۱۹ مهر ۸۸

بهزاد  سعید  مجتبی

()

 

جنگ؟ فلسفه ی غرب؟!

 

-         جنگ همینه پسر. مشغول رتق و فتق امور زندگی ات هستی که  یکهو صدایی می شنوی. صدا نه صدای جنگنده است و نه تفنگ. این بمب شایعه است. در یک آن همه ی مردم از جنگ حرف می زنن. اون وقت دیگه مهم نیست تو جنگنده ها رو به چشم خودت دیده باشی یا نه. جنگ شروع شده.

-         آخه مهر بابا! این طور که نمی شه. تو می گی هر ابلهی بگه جنگ شروع شده ، حالا دیوونه باشه ، شوخی کنه یا .... جنگ شروع شده؟

-         نفهمیدی چی گفتم. گفتم جنگ وقتی شروع می شه که همه ی مردم  به طور همزمان بگن جنگ....دیوانه که هیچ... اگه هزار تا عاقل هم بگن جنگ شروع شده اما همه ی مردم با هم نگن، حتی اگه جنگنده ها رو به چشم خودت دیدی باورت نشه که جنگ شروع شده. همه.... هم زمان.

-         یعنی می گیید من به حرف یک سری آدم....

-         یک سری آدم نه. همه ی آدما...

-         همون همه ی آدما.... بیشتر از چشم خودم اطمینان کنم؟!

-          ببین پسر ! تو فهمیدی من چی می گم . اما می خوای پدر بزرگ 70 ساله ت رو توی مچل بندازی و از حرفهاش انقلتی بکشی بیرون که اگر اینطور راحتی، باشه. منو هنوز درست نشناختی. منم سالار مهر نیا. چریک خرمشهر. جلوی صدام ایستادم. حالا تو یک الف بچه می گی من به چشم خودم بیشتر اطمینان دارم...اون چشمای تو که دنبال قمبل دختر هاست از کجا جنگنده می بینن. مگر چشم های تو چی هستن؟...

رضا که وضع پدربزرگ را رو به انفجار دید دست کشید از ادامه ی بحث و رفت پیشانی پدر بزرگ را بوسید. لبانش از عرق پیشانی پیرمرد خیس شد. گفت غلط کردم مهر بابا. اما...

-اما بی اما. همان غلط کردم و تمام. برو یک لیوان آب بیار.

فریبا که دستش تا ساعد توی دستکش بود با آرنج به پهلوی پسر زد و گفت:

-         بیکاری؟

-         خیلی غیر منطقی حرف می زنه. می گه به حرف مردم بیشتر از چشمای خودت اعتماد کن!می گه...

-         شنیدم چی میگه. همه اش تقصیر این تلویزیونه. پیر مرد بیچاره راه خونه رو به زور یادش می آد اون وقت تلویزیون با این برنامه هاش همه ی اون لحظات تلخ رو جلوی چشمش می آره.

-         اینا زیاد مهم نیست مامان. من زیر بار حرف غیر منطقی نمی رم. آقا تئوری می ده میگه به حرف همه بیشتر از چشمای خودت اطمینان کن.... تازه متلک هم می ندازه. آقا راسل رو هم می پیچونه.

-         راسل کیه؟

-         یه فیلسوف منطقی انگلیسی

-         رضا؟آخرش به ما نگفتی جریان این فلسفه ی غرب چیه کلن؟

-         ول کن جون رضا. مامان کلی توی این دنیا فلسفیده شده. همه اش هم تو غرب بوده....من چی بهت بگم؟

-          چیچیده شده؟

-         فَ ل سَ ف ی دِ ه . حالا میگم بهت. بعداً. باید آب ببرم برای مهر بابا. سکته می کنه الان

-         رضا؟

-         دیگه چیه

-         من چند بار سر کتابات رفتم.

-         خب؟

-         چیزی نفهمیدم. بزرگترین آرزوم هم اینه که تو که اینها رو می فهمی بخونی و برای من بگی یعنی چی. بگی این فلسفه غرب که میگن کلاً چیه..چی میگه.مگه یه مادر چی می خواد؟

-         قول میدم مامان! اجازه میدی به سالار خان آب برسونم که خونه رو کربلا نکنه؟

-         باشه برو .

-         بغض نکن باز! می گم. به حضرت عباس سیر تا پیازشو بهت می گم. بیا ماچت کنم.... نی نی خوشگلم... گفتم می گم.

زندگی خانوادگی آقای مهر نیا به همین خوبی و خوشی در جریان بود. پدر که شاهرخ بود تا حالا آفتابی نشده. احتمالاَ در تالار بورس دارد به صاحب سهام زنگ می زند و او را در جریان آخرین خرید هایش قرار می دهد. در این جا باید نکته ای را متذکر شوم که خواننده ی گرامی تصور نکند آقای شاهرخ مهرنیا فقط یک کارگزار ساده ی بورس است. او کارهایی مثل ورزش ( بیشتر پیاده روی) ، نگاه کردن به لیست پرفروش ترین فیلم ها در روزنامه و تصمیم به دیدن آن فیلم ها البته به همراه خانواده و دیدن اجاره های سرسام آور خانه در روزنامه ها و شکر باریتعالی از اینکه خانه دار است و ... هم  میکند.آقای شاهرخ مهرنیا سه تاری هم دارد که از میخی به دیوار اتاق آویزان است.

اتاقی که کنار آشپزخانه ی اپنِ خانه (که از سقف تا روی پیشخوان با پرده ای عمودی پوشیده شده) قرار دارد .

 

رضا با لیوانی آب از آشپزخانه بیرون آمد. اما از روی سنگ آشپزخانه لیز خورد و لیوان از دستش پرت شد و آب از روی مبلها عبور کرد و میز نهار خوری را کمی خیس کرد و ریخت روی یک عکس.( البته این که مگر یک لیز خوردن چقدر باعث پرش آب می شود امری است که نمی توان لزوماً صفت اغراق رویش گذاشت. خوانده ی عزیز! خوب دقت کن! ما مسایل مهم تری داریم. مثلا آن عکس)

 

یک عکس؟

 

:

بله عکس. عکس یعنی شکار یک لحظه. ولی آن عکس فقط شکار یک لحظه نبود.

عکسی بود از یک تپه ی خاکی که اگر خوب دقیق می شدی روی تپه نیم رخ مردی 50 ساله را می دیدی با ابروهایی فر خورده و موهایی جو گندمی. بینی و دهن مرد پشت تپه بود و دیده نمی شد. فقط یک چشم و یک ابرویش مشخص بود. و این چشم ها همان چشم های مهر بابا بود که خیره شده بود به قاب  و و حالا برگشته به سمت رضا که سرش را پایین انداخته و هیچ نمی گوید...

-         چشمایی که به قمبل نگاه کنن دیگه جلوی پاشونو نمی بینن .

-         آخه مهر بابا اگه من به قمبل دختر نگاه کنم، الان قمبل کجا بود؟ ببخشید . حواسم نبود.

-         چشم که همونیه که تو کله پزیا می فروشن. جسمه. منظورم روح چشات بود

اگر پدر بزرگ اهل بحثی داشته باشید می توانید با ترفند رضا موضوع را فیصله دهید و بحث را چنان منحرف کنید که....

-         روح؟ من نمی فهمم روح یعنی چی؟ عینی صحبت کن مهربابا

-         اگه روح نباشه تو چطوری می تونی هم زمان به چند تا چیز فکر کنی؟...

و بحث در گرفت و ...

 

خاله زنکی ِ  تاریخی

:

تاریخ را چه کسانی می نویسند؟ این اصلاً بحث ما نیست. بحث ما در باره ی موضوع مهم تری است.

اتفاق مهمی مثل جنگ می افتد ،  ویرانی همه جا را بر می دارد. جنگ تمام می شود. سازندگی و بعد می رسیم به نقطه ی حساس که من اسمش را می گذارم خاله زنکی تاریخی:

حالا عکس ها و فیلم ها و خاطره ها آماده ی تعریف کردن خودشانند. مردم روایت ها را می شنوند و به گذشتگان درود می فرستند و می روند پی کارشان. مگر چند تا فیلم و عکس معمولی که در طول زمان جنگ بارها پخش شده چه ارزش و احترامی  دارد جز  یک کلاه برداشتن ساده؟

و حالا نوبت چیزهایی است که اگر نه احترام لااقل حس کنجکاوی مخاطب را بر می انگیزانند. مثل افسانه ها و عالم غیب... عکس های رییس جمهور در صف اول نبرد و ... آن عکس.

 

در کنار تمام عکس هایی که از محمد جهان آرا وجود دارد مردی هست که همیشه صورتش را  می پوشانده. نزدیک ترین یار جهان آرا و از فرماندهان عملیات خرمشهر. فقط یک تصویر از آن مرد وجود دارد که همان یک چشم و یک ابرو است. هیچ کس هم نام واقعی اش را نمی داند. نام جنگی اش شیرعلی بوده.و چه چیزی بهتر از این عکس برای تیتر شدن و خاله زنکی تاریخی؟خاله زنکی تاریخی که هم برای مردم و هم برای مسئولان جذاب تر و پرفایده تر بود.

انسان های کمی هستند که هر روز در باره شان توی تلویزیون و روزنامه ها بحث شود و خودی نشان ندهند جز به خانواده که از آن ها هم قول بگیرند این راز بزرگ در داخل خانواده باید بماند.

انسان های کمی مثل سالار مهر نیا هستند.

 

فراموشی:

هنوز نمی دانم باید بگویم از احتمال وقوع جنگ شروع شد یا از فوتبال.

چند هفته ای می شد که مهر بابا شم جنگی اش بیدار شده بود و می گفت شاید جنگ بشود.

-         شاید؟

-         آره. تمام شواهد و قراین حاکی از اینن که جنگ می شه. دقت کن ..به تلویزیون نگاه کن.

-         خب؟

-         ندیدی؟

-         این که رییس جمهور ما با اونا دست داد؟

-         آره. اما اگه دقت می کردی می دیدی که وقتی دست دادن رییس جمهور اونا چنان دست رییس جمهور ما رو فشار داد که لبخند از روی لبش محو شد. این معنای دیپلماتی داره

-         بابا شما بدبینی

-         نه . تو هم مث پسرت چشمت جای دیگس... تو به بورسه. به پول.

-         بابا از روی یک دست دادن که می شه گفت جنگ می شه.

-         من که این همه برات توضیح دادم. رزمایش ها رو ببین. این همه مانور نظامی ، این همه کوبیدن دشمن فرضی...

-         خب پس چرات می گی شاید؟

-         چون جنگ وقتی قطعی می شه که همه ازش صحبت کنن

-         پس یه وقت چو نندازی ، همه ازش صحبت کنن..جنگ می شه ها

-         بچه ای...زن و بچه داری ولی بچه ای...

مهربابا از آن شب به بعد تمام کتابهای قدیمی درباره ی تاکتیکهای جنگی ، شیوه ی چریکی و ... را از زیر زمین بیرون آورد و مشغول خواندن شد.

شبی با رضا مشغول دیدن بازی ایران و آلمان بودند. رضا سر  ِآلمان و مهر بابا سر ِ ایران شرط بستند.

اواسط بازی که مهربابا چانه اش را به عصا تکیه داده بود و محو بازی شده بود، موبایلش که همیشه روی سایلنت بود لرزید.

-         بله خودم هستم.... اما شما از کجا می دونید؟

-         سلام...سلام...سلام...کجا بودی این همه سال

و زیر گریه زد.لابلای گریه به اتاقش رفت و 10 دقیقه ی بعد بیرون آمد.همه بهت زده نگاهش می کردند و این یعنی منتظر توضیح بودند.

یه نفر گفت...(بغضش را به سختی قورت می داد) گفت: سلام . شیر علی؟

گفتم بله خودمم....خودشو معرفی کرد.... الان نماینده ی مجلسه. بیشتر نمی تونم توضیح بدم. پیدام کرده. نگفت از کجا...همرزم قدیمم.اون دیگه راز رو فهمیده . خوبه که یکی پیدا شد که بشه باهاش صحبت کرد و مثل شما نفهم نباشه.

چند دقیقه بعد سوالی از رضا پرسید :

بازی کجا با کجاست؟

-         ایران و آلمان... مهر بابا؟!

-         کدوما ایرانن کدوما آلمان؟

نیازی به توضیح بیشتر نیست.

به نظر من که از فوتبال شروع نشد. فراموشی را می گویم. اصلا به نظرم فراموشی وجود ندارد . بعضی اوقات چنان حواست به چیزی متمرکز است که دیگر برای ذهن اهمیتی ندارد چیز دیگری را به تو یادآوری کند.در واقع به نظرم فراموشی نوعی اوج تمرکز است. مثل تمرکز مهربابا بر جنگ. و دوست دیریافته اش...

(شاید روزی این تئوری را ثبت کردم!)

 

 

فراقی ها

 

هر روز موبایل مهر بابا در جیبش می لرزید و برای رعایت مسایل امنیتی بیرون خانه موبایلش را جواب می داد. و هر روز مصر تر می شد بر این عقیده که جنگ قطعی است. می گفت دوستش اطلاعاتی به او داده که جنگ قطعی است و الان در پارلمان به فکر مقابله ی جدی با آنند. حتی به شاهرخ گفت سهام صنایع دفاعی بالا می کشد. و اتفاقاً بالا کشید. و شاهرخ پشت دست خایید از گوش نکردن به حرف مهر بابا.کم کم باقی پیش بینی های مهر بابا هم درست از آب در می آمد و دو کشور رسماً همدیگر را تهدید می کردند.

 

-         کی بود می گفت ادراک حسی منبع معرفت نیس؟

-         اِم...بذار....

-         افلاطون مامان. ما فقط افلاطون رو با هم خوندیم. چرا حتی اسمشو یادت نمیاد

چشمان مادر پر از اشک شد.

-         خیلی خب....

-         تو خوب توضیح نمیدی. بعدشم به من چه افلاطون چی میگی...من می گم کلاً این فلسفه ی غرب چیه...تو هی می پیچونیش!

-         مامان؟

-         هان

-         یادته مهر بابا می گفت اگه همه از جنگ صحت کنن....جنگ قطعیه؟

-         آره... اما پیرمرد زیاد این روزا حال و روز خوشی نداره... یه چیزایی رو یادش می ره کجا گذاشته....زیاد جدی نگیر.

-         مامان تو کلاً آدم راحت گیری هستی. اکثر پیش بینی هاش درست از آب دراومد. من دیروز همه ی پولامو از تو بانک برداشتم. اگه جنگ بشه پول بیشتر از دفترچه به کارمون میاد

همه دارن درباره ی جنگ حرف میزنن....تو تاکسی ها .... تو مغازه ها....

-         آخه احمق.... بعضی وقتا ه کارایی می کنی می خوام همه کتاباتو بزنم تو کلّت. مگه نمی دونی یه هفته دیگه قرعه کشی بانکه؟

-         مامان من می گم داره جنگ می شه.. ممکنه همه بمیریم...تو می گی قرعه کشی؟

-         به درک. گور بابای تو و بابات و بابای بابات.

 

شاهرخ به خانه آمد و میز شام را چیدند و متوجه چیز عجیبی شدند...

مهر بابا نبود....

 

ساعتی بعد همه در خانه مضطرب قدم می زدند . به پلیس و بیمارستان های شهر زنگ زده بودند. گریه های شاهرخ و رضا باعث نشد که فریبا به پزشکی قانونی زنگ نزند...

نبود. مهر بابا گم شده بود.

تلویزیون مدام خبر از آخرین موشک مدل دوربورد ساخت کشور می داد .

-         باید بریم دنبالش

-         آخه کجا؟ مگه دهاته که بریم دنبالش

-         مرتیکه ی احمق

-         مامان درست حرف بزن

-         راست میگه فریبا. پدرمه...

-         خب چه غلطی می خواین کنین؟ چه غلطی می تونین بکنین؟ پیر خرفت. باید می بستیمش

شاهرخ سیلی محکمی به گوش فریبا نواخت. و به اتاقش رفت...

رضا هم به اتاقش رفت...صدای گریه ی دو مرد در خانه پیچیده بود.

فردا صبح نامه ی فریبا را دیدند که به قاب عکس مهر بابا چسبیده بود. تلویزیون روشن بود و خبر از میهمانی شام بین دو کشور می داد. دو رییس جمهور با هم شوخی می کردند. تلویزیون همه اش را ثبت کرده بود.

برخی از بند های نامه ی فریبا:

"پسر دلبندم، همسر مهربانم: رضا و شاهرخ عزیزم. در تمام این مدت برای من عزیز بودید و با شما به اوج لذت هایی که هر زن در زندگی می رسد رسیدم. و اما مهر بابا .... اگر بگویم از هر دوی شما برایم عزیز تر بود بیراه نگفتم. مهربابا چشم من بود. اما هیچ کدام از شما جز خودش نمی دانستید. اگر من دیشب آن حرفها را زدم به خاطر عصبانیتی بود که از رفتار شما داشتم. در واقع از مهر بابا که باعث شد من بفهمم چقدر زبونید. به مهر بابا فحش میدادم. می گفتم خرفت اما خرفت شما بودید که در خانه نشسته بودید و اشک می ریختید. شاهرخ اینجا دهات نیست اما تو خرفتی.

پسر عزیزم: تو همیشه سرت توی کتاب است. و گمان می کنم هیچ نفهمید باشی از آن وگرنه درست و خلاصه برای من توضیح می دادی فلسفه ی غرب یعنی چه. سر تو توی کتاب و سر پدرت توی بورس. مهر بابا باید گم می شد.

حالا من رفته ام دنبالش. تا پیدایش نکنم بر نمی گردم. شاید دیگر بر نگردم... چون شاید مهر بابا پیدا نشود.شاهرخ عزیزم منتظرم بمان. رضای عزیزم خوب اینها را بخوان و دست آخر که برگشتم برایم سر راست توضیح بده جریان این فلسفه ی غرب چیست. خداحافظ. فریبا"

 

در این جا ماجراهای اتفاق می افتد که جز آه و اشک و پشیمانی چیزی ندارد.3 روز بعد مهر بابا پیدا شد.

پلیس آورده بودش درب خانه. خوشحال بودند. آن شب محمد توسلی از همراهان جهان آرا آمده بود شهرشان. جوری به گوش او رسانده بودند که شیرعلی اینجاست. شب خودت را به خانه برسان.

به مهر بابا هم گفتند امشب محمد توسلی را گفته ایم بیاید خانه.اول مهر بابا گفت کدام محمد توسلی؟

گفتند: همرزمت...همانکه همیشه کنار جهان آرا بود و تو طرف دیگرش با آن روی بسته.

می دانم ناراحت کننده است خواننده ی عزیز. اما باید بگویم همه چیز از شباهت چشم و ابروی مهربابا به شیرعلی شروع شده بود:

– بهتون دروغ گفتم. سر کار بودین این همه سال. خوب کاری کردم. اصلاً هم پشیمون نیست. مچلتون کردم.  خودتون خواستید. اگه به این یارو نمی گفتین بیاد هیچ اتفاقی نمی افتاد. در تمام این مدت شاهرخ و رضا به دهان مهر بابا خیره بودند که سخت می خندید ... دیوانه وار می خندید. می دانم. من هم قبول دارم. یهتر از کلمه ی تخم جن چیزی یافت نمی شود.

فریبا دیگر به خانه باز نگشت. شاید او هم تخم جنی بوده باشد. الله علم.

 

بهزاد ناظمیان پور

مرداد ۸۸

()
بزرگترین فکری که از علی مسعود هزار جریبی یاد گرفتم این بود:

 

ما نه تنها مسئول انتخابهای خودمان که محصول انتخابهای خودمان هستیم

()

۱- یادداشت‌های غربت

   الان نزدیک دو سال است که در اینجا آواره ام و هر چند روز را در خانه‌ی یکی از دوستانم به سر میبرم. احساس میکنم که از ریشه کنده شده ام. هیچ چیز را واقعی نمیبینم. تمام ساختمانهای پاریس را عین دکور تئاتر میبینم. خیال میکنم که داخل کارت پستال زندگی میکنم. از دو چیز میترسم: یکی خوابیدن و دیگری از بیدار شدن. سعی میکنم تمام شب را بیدار بمانم و نزدیک صبح بخوابم. در فاصله‌ی چند ساعت خواب، مدام کابوسهای رنگی میبینم. مدام به فکر وطنم هستم. مواقع تنهایی، نام کوچه پس کوچه های شهرهای ایران را با صدای بلند تکرار میکنم که فراموش نکرده باشم. حس مالکیت را به طور کامل از دست داده ام، نه جلوی مغازهای می ایستم، نه خرید میکنم، پشت و رو شده ام. در عرض این مدت یک بار خواب پاریس را ندیده ام. تمام وقت خواب وطنم را میبینم. چند بار تصمیم گرفته بودم از هر راهی شده برگردم به داخل کشور. حتی اگر به قیمت اعدامم تمام شود. دوستانم مانعم شده اند. همه چیز را نفی میکنم. از روی لج حاضر نشدم زبان فرانسه یاد بگیرم و این حالت را یک نوع مکانیسم دفاعی میدانم. حالت آدمی که بیقرار است و هر لحظه ممکن است به خانه اش برگردد. بودن در خارج بدترین شکنجه ها است. هیچ چیزش متعلق به من نیست و من هم متعلق به آنها نیستم. و این چنین زندگی کردن برای من بدتر از سالهایی بود که در سلول انفرادی زندان به سر میبردم.
   در تبعید، تنها نوشتن باعث شده من دست به خودکشی نزنم. از روز اول مشغول شدم. تا امروز چهار سناریو برای فیلم نوشته ام که یکی از آنها در اول ماه مارس آینده فیلمبرداری خواهد شد. این سناریو کاملاً در مورد مهاجرت و در به دری است و یکی از سناریوها جنبه‌ی «آله گوریکال» (تمثیلگونه) دارد به نام مولوس کورپوس. در ضمن، دست به کار یک نشریه‌ی سه ماهه شده ام به نام الفبا که تا امروز سه شماره‌ی آن منتشر شده و هدف از آن زنده نگه داشتن هنر و فرهنگ ایرانی است.
   بله، مشکلات زبان به شدت مرا فلج کرده است. حس میکنم چه ضرورتی دارد که در این سن و سال زبان دیگری یاد بگیرم. کنده شدن از میهن در کار ادبی من دو نوع تأثیر گذاشته است: اول اینکه به شدت به زبان فارسی میاندیشم و سعی میکنم نوشته هایم تمام ظرایف زبان فارسی را داشته باشد. دوم اینکه جنبه‌ی تمثیلی بیشتری پیدا کرده است و اما زندگی زندگی در تبعید، یعنی زندگی در جهنم. بسیار بداخلاق شده ام. برای خودم غیرقابل تحمل شده ام و نمیدانم که دیگران چگونه مرا تحمل میکنند.
  دوری از وطن و بی خانمانی تا حدود زیادی کارهای اخیرم را تیزتر کرده است. من نویسنده‌ی متوسطی هستم و هیچوقت کار خوب ننوشته ام. ممکن است بعضیها با من هم عقیده نباشند. ولی مدام، هر شب و روز، صدها سوژه‌ی ناب مغز مرا پر میکند. فعلاً شبیه چاه آرتزینی هستم که هنوز به منبع اصلی نرسیده، امیدوارم چنین شود و یک مرتبه موادی بیرون بریزد.

 

۲- نامه‌ی ساعدی به همسرش

عیال نازنازی خودم
حال من اصلاً خوب نیست، دیگر یک ذره حوصله برایم باقی نمانده، وضع مالی خراب، از یک طرف، بیخانمانی، از یک طرف، و اینکه دیگر نمیتوانم خودم را جمع و جور کنم. ناامیدِ ناامید شده ام. اگر خودکشی نمیکنم فقط به خاطرِ تو است، والا یکباره دست می کشیدم از این زندگی و خودم را راحت میکردم. از همه چیز خسته ام، بزرگترین عشقِ من که نوشتن است برایم مضحک شده، نمی فهمم چه خاکی به سرم بکنم. تصمیم دارم به هرصورتی شده، فکری به حال خودم بکنم. خیلی خیلی سیاه شده ام. تیره و بدبخت و تیره بخت شده ام. تمام هموطنان در اینجا کثافت کاملاند. کثافت محض اند. منِ بیچاره چه گناهی کرده بودم که باید به این روز بیفتم. من از همه چیز خسته ام. سه روز پیش به نیت خودکشی رفتم بیرون و خواستم کاری بکنم که راحت شوم و تنها و تنها فکر غصه های تو بود که مرا به خانه برگرداند. هیچکس حوصله‌ی مرا ندارد، هیچکس مرا دوست ندارد، چون حقایق را میگویم. دیگر چند ماه است که از کسی دیناری قرض نگرفته ام. شلوارم پاره پاره است. دگمه هایم ریخته. لب به غذا نمیزنم. میخواهم پای دیواری بمیرم. به من خیلی ظلم شده. به تمام اعتقاداتم قسم، اگر تو نبودی، الان هفت کفن پوسانده بودم. من خسته ام، بی خانمانم، در به درم. تمام مدت جگرم آتش میگیرد. من حاضر نشده ام حتی یک کلمه فرانسه یاد بگیرم. من وطنم را میخواهم. من زنم را میخواهم. بدون زنم مطمئن باش تا چند ماه دیگر خواهم مرد. من اگر تو نباشی خواهم مرد، و شاید پیش از این که مرگ مرا انتخاب کند، من او را انتخاب کنم.

به دادم برس

شوهر

 ---------------------

دلم گرفته است

دلم عجیب گرفته است

()
الله مدد الله مدد

یا شیخ جامی یا مدد

الله مدد الله مدد

یا شمس تبریزی مدد...

()