لولی من. لولی پانزده سالگی . دختر دکتر ابولحسن تماشاییان .
ویراستار. ویراستار انتشارات دبیری ، متعلق به روزبه دبیری، دوست دکتر ابولحسن.
یک نویسنده ی سه کتابه، عینکی، تک جایزه، با سواد، بی اراده، لاغر، جلّاق، بی خانه . بی که نه. خانه به دوش.
معرفی این جوان فاضل به دکتر ایولحسن. سوییت ِ سرایدار ِ سابق خالی. یک روز صبح بهاری ، ویراستار و اثاثش در سوییت. سوییت ِ هفتاد متری برای ویراستار از همه خانه هاش بزرگتر. پس خانه. خیلِ خوب! خانه.
شب دوم. دعوت ِ ویراستار به شام. لولی من به خواندن ِ سعدی. دکتر هم کتابی دیگر. هر دو در کتابخانه. ساعت 8. انگشت ویراستار به زنگ. مادر لولی در باز . از کنار پیانو راهنماییش به سمت مبل ها . کتاب ها بسته. لولی و بولحسن به پذیرایی. لولی من ، یک دختر معمولی به چشم. تی شرت سبز و شلوار جین و موهای بلند ِ از پشت بسته ، منتظر ِ حرفهای معمولی که ویراستار :
{
- چه خونه ی قشنگی !
- چشماتون قشنگ. ارث بابام. از حالا ارث لولی.
{دوباره توضیحِ تاریخیتِ اشیا. گل کردن مرام ِ کمونیستی ویراستار .- فقط در مواجهه به اشراف البته.-
{
بهمن جوجه به لب. برای تحقیر ، تعارف ِ ابوالحسن. که ابولحسن ته دلش :{ چه آشغالهایی دود این جوان} / حفظ ظاهر اما / :
- ممنون. واسم سنگین.
- واسه منم سنگین
پیروزیِ مرام ِ ویراستار.
}
اما سیگار قبول. دانستن ِ ویراستار اینکه : اشرافیت با پروست به خاک.}
حتا دکتر بولحسن درباره ی تاریخ اشیا ، هیچ. }
حتا ویراستار "چه خانه ی قشنگی " ، هیچ.}
/ / آه لولی ِ من ! لولی معمولی من ! با فکرهای معولی ، لباس معمولی ، سنّ معمولی.
- کتاب اول شما پیدا هیچ. اما دومی و سومی رو هر سه تامون.
- کتاب اولم جایی هیچ. بهتر که هیچ. نه چیزی.
- بالاخره اون رمان ، هرچی ، نقطه ی شروع ِ شما. باید نگاه که اولین قدمهاتون چطور
- اوهوم. البت خودم دوسش. همه کار اولشون براشون مایه ی خجالت. من نه. حتمن بِهِتون تقدیم.
- من از سومی بیشتر از همه. ابولحسن اما دومی. من سومی. سومیش خیلی انترسان. اصن عالی.
- سومی هم خیلی خوب البته . اما ترجیح ِ من دومی. شما خودت چی ؟
- بی فرق برام. شما چی لولی جان؟
- اولی!
- آهان ! یعنی دومی و سومی نه.
- لولی شوخ.
- شما از کی تو انتشارات ِ دبیری؟
- سه سال.
- ویراستار همه چیز؟
- همه چیز لولی جان. چطور؟
- هیچ طور
نگاه ِ لولی به پیانو.
{ چه نگاه ِ بی تفاوتی! مطمئنم کتاب اول که هیچ ، کتاب دوم و سوم را هم. اصلن کتاب هیچ. مثل همه ی همسالهاش. فقط پررو. طبل خالی. چند قرن تحقیر طبقاتی در نگاش. بر رعیت انگار نگاش. بی که فرق ِ گندم و جو را حتا!}
باقی ِ شب به شام و پیانو نواختن ِ همسر دکتر و مراببوس خواندن دکتر و لولی و ویراستار.
{ طبقه ی اشراف ِ بَمخوان. بس که در فضای بسته خوان . آرام و بم. کلّهم مراببوس خوان .}
بعد ابولحسن شراب. برای همه. برای لولی هم. لولی یک نفس. آروغ! مادرش اخم. شرابِ نرم کننده. بی فاصله کننده. لولی و ویراستار زُل. دو چهار.
// دچار؟!
بولحسن گنگ. همسرش خواب. لولی و ویراستار مشاعره. باز شراب. مَشاعِر تعطیل..
صبح. دکتر و زنش از شراب دیشب خواب. لولی به جَستن از پله ها و به موها زیر مقنعه کردن . جلوی خانه ی ویراستار. انگشتها شکل ِ در زدن. ویراستار به شستن شراب دیشب از صورت. صدا فقط صدای آب. انگشت ها پشیمان. انگشت ها به قفل ّ در کوچه. انگشتها باز. شکل ِ نگه داشتن ِ تاکسی. انگشتها قلاب به در ِ تاکسی. انگشتها به گرفتن و دادن ِ پول. انگشت ها ، گرفتن ِ دست ِ نیوشا. انگشت ها به جیب.
باقی :
پیاده از جلوی خانه ی نیوشا به مدرسه رفتن و در راه از ویراستار گفتن و دادن ِ کتاب ِ اولش به نیوشا . همان کتاب ِ نایاب .
// کتاب نایاب باید از فروشگاه پرت خریدن، نه شهر کتاب، جناب ِ دکتر ابولحسن!
زنگ اول ادبیات. کتاب ِ اول ، زیر ِ میز مشترکشان باز. معلم ادبیات بی توجه. فقط زر زر. کتاب در زنگ هندسه تمام. کتاب در کیف ِ لولی. زنگ زیست ، بحث ِ نوشتاری روی کاغذی که بینشان درباره ی کتاب ِ اول رد و بدل.
بازگشتِ انگشت ها به خانه. انگشت ها پشت خانه ی ویراستار. شکل در زدن. انگشت ها به در زدن. ویراستار هدفون به گوش. مرا ببوس به گوش. لولی اینبار زنگ. لوی به مقنعه در آوردن و در آینه ی کنار ِ در موها را دیدن و موها را باز کردن و باز زنگ. جلوی آینه چرخ . موها به چپ و راست. باز زنگ. باز چرخ و در هر چرخ زنگ. دکمه های مانتو باز. در هر چرخ انگشت ها به دو دکمه. دکمه ی مانتو و دکمه ی زنگ. مانتو روی زمین. مطمئن از خالی بودن ِ خانه ی ویراستار. رقص و چرخ و زنگ و پیرهن از توی شلوار به در. انگشت ها به پایین ِ پیرهن و پایین ِ پیرهن بالا و پایین. در باز. لوی خشک. لولی سرخ. ویراستار قهقهه. ویراستار مانتو از زمین به دست. خاکش پاک .
- چه رقص ِ قشنگی
- عذر خواهی ! عادت ِ روزانه . از سرم هنوز...
- نِگام از اولِ رقصت از پشت چشمی بِت
- پس درو چرا نه باز ؟
- دیدن ِ رقصت
- چرا باز پس؟
- خجالت از استریپتیز.
لولی مانتو از دست ِ ویراستار چنگ و تیز بالای ِ پله ها. موهاش عقاب ِ طلایی.
بعد لولی ِ من تبدیل به لولی ِ نایستادن جلوی آینه ، لولی ِ یک ماه به ناخوشی زدن ، علم پدر را به بازی گرفتن مدرسه نرفتن. به جاش ، خانه ماندن و پنهانی همه ی آثاری که به ویراست ِ ویراستار بوده خواندن و در همه ی آثار ، ردّ ویراستار را جُستن. بی دلیل جستن.
ویراستار ، هر روز سر ساعت یک ظهر پشت چشمی. چشم به زنگ و بعد ِ یک ماه ، زنگ به چشم ، زنگار به چشم. هفته ی اول بازی ، هفته ی دوم دلتنگی ، هفته ی سوم نگرانی و هفته ی چهارم دانستن آن چیز ِ دگر. سر ِ ماه ، بالا سر ِ بیمار. بیمار ، نزار به چشم. با بغض به لولی :
- شفادهنده به بستر ؟
- شفا دهنده ی کی ؟
- من
- چه شفایی؟
- شفای چشم. شفای ِ کوری
- فعلن که محتاج ِ شفا
- آینه باید
- مرضِ من نه چشمی. مرض ِ چشمکی.
و بعد چشمک. و بعد تکان ِ چیزی در ویراستار. چشمک متقابل. آرام نشستن روی سندلی ِ کنار تخت. دو دست، پشتِ سندلی یله.
- چرا تمارض؟
- خواست ِ دراز کشیدن و جایی نرفتن . فرقی مگه؟
- بی فرق نه. من منتظر ، چشم به آینه ی کنار ِ درم
- چند بار شفا؟ پررو!
- مرضم نه فقط کوری
- پررو!
- زیاده خواه. کور ِ سال و ماه ، خیالش که سالم از اول. وقتی چشماش شفا ، تازه کوری ِ دست ها و کوری گوش و کوری دهان و کوری ِ ....
- پررو! معجزه فقط یک بار. فقط یک بار. شفا فقط یک جا ! هرجایی!
- ولی چگونه مگس از پیِ شکر...
- با مگس کش!
اولین خنده بعد ِ یک ماه.
- شفا یا فروختنی یا بخشیدنی
- بخشیدن که فقط یکبار. گیرم که فروختنی . از کجات؟
- ذخیره برای همچین وقتایی
- پول به من ؟! زیره به کرمون؟
- پول نه! ذخیرم از پول ، که هیچ.
- پس ذخیره ی چیت؟
- ذخیره ی آخرتم!
لولی شکم درد از خنده. دومین خنده بعدِ یک ماه. ویراستار هم.
- از نویسندگی که هیچ! از پررویی ، پُر
- چشم تنگِ تازه شفا یافته رو نه قناعت پُر ، نه خاک ِ گور
- دزد !
- چه دزدی؟
- دزد ادبیات
- چه دزدی ای؟
- دزدی حرفهای بقیه.
- "چشم تنگ" که ضرب المثل . استفاده از ضرب المثل نه دزدی
- نه برای ضرب المثل. -کوچه علی چپ- باز !
- کجای رمانام ردّ از کسی؟
- هیچ جاش.
- پس چی؟
- باز -کوچه علی چپ- بازی ؟ دستبرد ویری جان . دست برد. دستبردن تو کار ِ بقیه
- من کارم ویراستاری . هر دستبردنی نه دزدی
- با اجازه ی نویسنده؟
- همیشه
- اون نویسنده یی که مرده چی؟
- هیچ. ویراستاری برای زنده ها
- پس این کلیله و دمنه ؟! کلیله و دمنه ی انتشارات دبیری به سرویراستاری ِ تو. از ابن مقفع اجازه یا از ابولمعالی نصرا.. منشی؟!
- اسمش تصحیح. نه دستبرد
- من خر؟! فرق تصحیح و دستبرد و ندونستن کار خر!
- دلیلت؟
- گوشت با من : اولین جمله برای تصحیح مینوی ، دومین برای تصحیح تو :
" من به حکم این مقدمات از علم ِ طب تبرّمی و همت و نهمت به طلب ِ دین مصروف و الحق راهِ آن دراز و بی پایان..."
حالا به تصحیح تو :
" من به حکم این مقدمات از طب دوری و همت به کسب دین نهادن و راه ِ آن دراز و لایتناهی یافتن.."
خب؟
- که چی؟
- که هیچ! نثر سعدی ، نه نثر ِ منشی. تازه این حتا سعدی هم نه. نثر خودت. خودت. خودت. خودت.
- فقط همین؟
- نه! یه جایی گاو روباه عازم ِ دیدار ِ شیر. توی تصحیح ِ مینوی بین راه قصه هیچ. توی دستبرد ِ جنابِ عالی اما یک قصه اضافه. قصه ی کلاغی که توی پرواز....
- خب
- یک قصه ی بیهوده. خلاف ِ همه ی قصه های کلیله و دمنه
- اشکالش؟
- دست برد. قبول که دستبرد؟
- به قصد ِ بهتر کردن. اشکالش؟
- کپی ِ تقلبی ، بی اشکال؟
- شاید خودش هم الان اینجوری ... اصلن به چه حقی محاکمم ؟ به تو چه
- به من هیچ. آقای تقلبی. دزد.
- هع! از کجا که کلیله و دمنه ی تصحیح مینوی مال ِ نصرا.. منشی؟ چرا مینوی نه دزد؟ از کجا؟
- از هیچ جا. من دیگه اعتمادم هیچ . هیچ . هیچ.
- از کجا که اون نسخه ای که مینوی از روش تصحیح ، نه دستبرده ی یک کاتب ؟ که خودش از یه نسخه ی دستبرده ی دیگه کتابت؟ که اون نسخه ی دستبرده هم از روی یک نسخه ی دستبرده ی دیگه؟
- سلسله ی دزدان. لک اندازا.
- رد اندازا
- لک چه فرقی با رد؟
- لک روی سفیدی ، رد روی هر چیزی. کتاب ، نه سفید. همه دنبال ِ رد گذاشتن
- چه لذتی؟ نویسنده نشدن و تِرِکمون زدن توی کتاب یکی دیگه ؟ رد ّ گه؟
- شاید ردّ یه گهی رو پاک کردن . رد گذاشتن برای بهتر کردن نه خراب کردن. اکثرن اینطور. تصاحب بخشی از لذت ِ خواننده. که این کار ، مال ِ من هم. رد ِ من داخلش پیدا. فرستادن اثر انگشت به چند قرن بعد و لمس ِ تن خواننده. تو مثلن.
- ساکت ! خف ! بس! احساس ِ تجاوز ِ زنجیروار ، دستمالی شدن هزار ساله... دیگه بس.
ویراستار یله. نگاه به سقف اتاق. لولی احساس نزدیکی ِ هرم نفسهای کس ِ دیگری کنار ِ دهانش. چشم باز . ویراستار دو متر آنطرف تر. حالت تهوع. چشم، بسته باز. دوباره نفس یکی روی صورتش. دوباره ویراستار دور. لولی من بیهوش. در بیهوشی هنوز هرم ِ نفسهای آن آدم ِ غایب، باقی. اما لولی بی هوش. بی خبر از هرم ِ پابرجا. پلک لولی پر. هرم نفس پدر به صورتش. پدر، کشیدن ِ دستمال ِ خیس به روی لولی. لولی به هوش. هرم نفسهای ابولحسن روی صورتش. هرم نفسهای غایب هم. قاطی با نفسهای بولحسن.
شب. بولحسن به خواب. مادر به خواب. ویراستار به خیابان. لولی بند ِ نفسهای ِ کسی که هیچ. از صورت تکان دادن و از بلند شدن، اثر هیچ. چراغ ها خاموش. لولی در آینه ی اتاق به دیدن ِ سایه اش. لولی ، ناگزیر ِ نفسها.
لولی جلوی آینه ی اتاقش . زمان گم کرده، به چرخیدن بعد ِ یک ماه . به- موهای بلند ِ از تولد کوتاه نشده- را با شانه دو دسته کردن . دسته ای روی سینه ی چپ و دسته ای روی راست. سینه ها قدّ انجیر. قیچی به دست لولی. موها تا به زیر گوش روی سر و باقی روی زمین. خلاص. خلاص از موها و خلاص از نفس نه . نگاه به آینه. حالا لولی ، نیمی پسر و نیمی دختر.
ویراستار به قدم زدن کنار یک اتوبان. ویراستار ِ بی خبر! بی خبر از خانه ، از در ِ خانه ، از شکاف ِ در ِ خانه و از چیزی که بین ِ شکاف است :
" ویراستار ِ دله دزد ِ گدا گشنه ی خوبم :
از دوازده سالگی چیزی در گوشم به گفتن و حالا نفسی روی صورتم به هاکردن. نفسش به صورتم حالا. از هشت قرن دورتر ، چسبیده مرا . به اشاره کردن، این سه سال. سه سال چه اندازه ای در هشتصد سال؟
و من تازه حالا گیرنده ی پیغامش. پیغامش به دست ِ تو. تو ، فرستاده ی بی مزد و مواجبش.حریفش ، یکی از حریفانش. و او هشتصد سال به انتظار ، تا کِی و کی- رها از دست حریفان - به زیارتش. به معشوقه ی باکره بودنش. تا شنونده ی ِ " دل و دینم به تو مشغول و نظر بر چپ و راست"ش . من . همان که نظرش 8 قرن دنبالم. بینیش به بوم. یابنده ی ردّ اصیل پیغامش از لای دست هزاران کاتب و نسخه نویس و دست انداز. فهمنده ی اینکه حریفان یعنی کاتبان و ناسخان . و من پاک از اثر انگشتشان. یابنده ی ردّ پای او.لمس شده ی انگشت او، انگشت ِ اصیل ِ او. بوینده ی نفس او . کوتاه ِ او کرده ی مو .
حالا در ساعت 5 صبح امروز ، می روم آنجا که بوش بیشتر. می کِشدم به بوش. تا از پسِ خاک ِ هشتصد ساله بگیردم ، بگویدم، راز بگویدم ، بی دستبرد ِحریفان ، خالی از حریفان از پاک کنندگان ِ ردش. که بس که نظرِ چپ و راست کرد دست ِ آخر ندانستند که منظورش منم. می کِشدم به بوش . پیاده می روم شیراز. به شیراز ِ بوش . "
