تبليغاتX
هامون

باران می آمد. قبل از اینکه طوفان بشود ، باران می آمد. گرد و خاکی نمانده بود که بلند شود. چنان می بارید که همه ذره ها را گِل کند. انصاف را اگر رعایت کرده باشیم از این آب و هوا کسی ماهی نمی گرفت . یعنی حتی برادر نو بالغش هم که گه گاهی اشک   و باران مجالش می داد به زور سرش را پایین نگه می داشت تا متوجه ما هی ها ی باران خورده نشود. ولی پدر خوب از موقعیت استفاده می کرد. نه اینکه خدای نکرده هیزی کند ..نه. نمی خواست کسی اشکهایش را ببیند که باران بهانه ی خوبی بود.

مادرش قبل از رسیدن گنگ و بهت زده از کنار پنجره ی ماشین باران ِ اریب را می دید و -حتی متوجه چشم غره های شوهرش که مثلا گیس هات را بپوشان نشده بود  با پایین آمدن هر قطره بر پنجره ماشین  انگشتش را به شیشه می چسباند و با قطره تا جایی که قطره متلاشی میشد پایین می آمد. از ماشین که پیاده شد  برای چند لحظه ایستاد و ناگهان دوید سمت قبری که چند نفری از آشنایانشان قبل از او  کنار آن ایستاده بودند.

چنان که چند بار لیز خود و ریش های حاج آقا که از پسش می دوید خضاب از گل شد.خلیل بایست! همیشه در جای جمعی زنش را به همین نام صدا می زد.خلیل که به عادت از دهانش در آمد زنش ایستاد و در خود فرو ریخت.  برگشت و به صورت شوهر نگاه کرد. حاج آقا سرش را پایین انداخته بود. یعنی احتما لاً جرات نداشت سر بالا کند. بلند شد. ولی انگار قوه اش تمام شده باشد دوباره افتاد. نگاهی دیگر به شوهر کرد که حالا روی زمین چمباتمه زده ، به سرش میزد. حالاتقریبا ً همه آشنایان جمع شده بودند.

نماز میت را که می خواندند مادر از موقعیت استفاده کرد دوباره توی قبر خوابید .چنان گره رو سری را دور ِ گردنش سفت فشار داده بود که لرزش پاهایش آغاز شده بود. پدر توی قبر پرید با صورتی نیمیش اخم و نیمیش اشک با زنش دست به یخه شد. زن گاهی یک دست را از روسری باز می کرد و سیلی ِ محکمی به گوش مرد می نواخت . حاج آقا نمی دانست که دارد دستهای زنش را می بوسد و می گرید . زن هم نمیدانست چگونه در حالت نیم خیز سر روی شانه ی او گذاشته آرام خلیل ، خلیل می گوید . کسی هم نمی دانست چگونه دو نفری در قبر ِ خلیل که قدش به زور به 165 می رسید جا شده بودند. زمزمه هایی در جمعیت شروع شده بود...

حمید جان عزیز دلم بیا....

 برادرش را چون درّی تازه یافته در بغل می گرفتند و به خود فشار میدادند و مثلاً آرامش می کردند.  بعد از موقعیت استفاده میکردند و با حالتی زار می پرسیدند خلیل کجا کشته شد؟

-جا ه...جاد...جاددهه...

- کدوم جاده؟

جاد....جاه..جادده تهران...

 بعد حمید به بهانه ای از دستشان در می رفت...

چشم همه به دختری بود که از فامیل ِ 20-30 نفره شان نبود.حتی حمید و پدر هم نمیشناختندش. حاج آقا متقال چی  که زنش را به هزار زاری و زور از قبر بیرون آورده بود و به زنهای دیگر سپرده بود ،  به حمید گفت برود ببیند این خانم کیست.

 صدای جیغی بلند شد. همه به سمت مادر که غش کرده بود رفتند. انگار گفته بود " یه چشمش باز شد" ... زنهای فامیل متفق القول گفته بودند که یک چشم خلیل موقع ِ تلقین باز شده و بسته شده بوده...البته ما نمی دانیم  صفورا خانم که 10 متر آن طرف قبر ایستاده بود یا زهرا که sms  میزد چگونه دیدند . ولی لابد دیده بودند دیگر! دختر محو شده بود...

 

 

اصل قضیه از آنجا شروع شد که  چند هفته پیش زهرا ، نامزد خلیل تا ساعت 3 با وی صحبت می کرده و گفته نمی تواند دیگر با وی بماند...

مکالمات به علت احترام به حریم خصوصی زهرا خانم ممنوع الپخش است...

 

بیدار شد از خواب. هنوز بالشش خیس بود . دست دراز کرد از کنار تخت یک نخ سیگار بر دارد. بلند شد و چشمهایش را مالید و یک سیلی محکم به گوش خودش زد . همیشه وقتی می خواست فکر های مزخرف نکند این کار را می کرد.ته دلش گفت لیاقت ِ منو نداشت. ولی ته تر از ته ِ دلش ضجه میزد و التماس می کرد. چشم بسته سیگار می کشید. داشت فکر می کرد دارد فوق لیسانس الکترونیکش را تمام می کند و از سربازی معاف است. با آنکه قد متوسطی دارد( ته دلش می گفت متوسط ولی ته تر از ته ِ دلش میگفت کوتاه) و چهره ای اگر نه زیبا جذاب... آخر چرا... این بار ته تر از ته ِ دلش چیزی نگفت. یک چشمش آبی بود و چشم دیگرش سبز. بینی اش کمی انحراف به راست داشت . همین ناهماهنگی ها بود که اگر نه زیبا او را جذاب می کرد. پک زد. سیگار تمام شده بود و دهنش مزه ی فیلتر گرفت . چشمش را باز کرد و ناگهان به گوشه ی دیوار چسبید. ..

باید بگوییم فاصله ای طولانی را طی کرد. چون تختش دونفره بود. که هر وقت بهش نگاه کند حسرت جای خالی ِ کسی را بکشد. یک تخت دونفره در اتاقی 12 متری برای آدمی که نیمی از اتاقش کتاب ها و ادوات الکترونیک است کمی زیاد بود. بقیه ی آپارتمان 22 متری عبارت بود از توالت حمام و آشپزخانه ای کوچک. در رمانتیک ترین حالت جایی برای یک نفر باز می شد که گه گاهی به او سر بزند . فقط گه گاهی...

دختر آنطرف تخت پشت به او داشت مو هایش را شانه می کرد.موهایی که یکی در میان قهوه ای روشن و سیاه بود. پتو را روی پاهای لختش کشید . صدایش را صاف کرد و گفت..

ببخشید...!
دختر تاپی زرشکی پوشیده بود و شلواری  سیاه که تا زیر زانوانش را می پوشاند. بدون اینکه برگردد گفت:

سلام. چقدر می کپی. . پول نداشتم . از جیبت ورداشتم برم یه کوفتی بخرم بریزیم تو این شیکم صاب مرده بلکم قار و قورش بخوابه...

-         شما کی هستید؟

-         من فرمانرواتم دیگه...خودت دیشب گفتی...

قاه قاه خندید

-         -من؟ نخند خانم. بگو ببینم شما کی هستید و تو خونه ی من چی کار می کنید؟

دختر برگشت و نگاه کرد.

-چیه خجالتی شدی مامانی..پتو شو نیگا رو پاش کشیده...

خندید...چنان خندید که نزدیک بود از تخت بیفتد.

-         زنیکه ی نفهم بهت می گم تو خونه ی من چه گهی می خوری؟

-         آفرین . حالا شدی همون خلیل همیشگی...

-         اسم ِ منو از کجا می دونی...

-         ببینم دیشب مث ِ اینکه کلَّت  خیلی خورده به تخت حافظَت پریده

و آرام دست به سر ِ خلیل کشید.

و چنان این کار را استادانه انجام داد که خلیل برای چند لحظه آرام و خیره نگاهش کرد...

-ببین دختر خوب. من اصلا ً تو رو به جا نمی آرم ...

- اِ بس کن دیگه...پاشو صبحونه بخور یه کم جمع و جور کنیم الانه که خواهرم برسه...

-خواهرت؟! من میگم تو خونه ی...

دختر مهلت نداد و آرام صورتش را بوسید.

-پاشو عزیزم. دِپاشو دیگه

نیشگونی از پای خلیل گرفت

...این کتاب متاباتم جم کن .

به آشپزخانه رفت. خلیل خیره نگاه می کرد. داشت در ذهنش مرور میکرد. صورت استخوانی دختر را که حالتی مغرور به صورتش میداد... موهای مش شده ی دختر که تا زیر کمرش می رسید...و شیوه ی را رفتنش که اگر معنای مثنوی نبود با وقار بود. باوقار تر از صحبت کردن ِ دختر...

یک سیلی به گوشش نواخت که این خیال های واهی را بزداید. ته دلش می گفت خیال ِ واهی ولی ته تر از ته ِ دلش می گفت کاش بود...کاش خیال نبود.

بلند شد که دانشگاه برود. آخر چند هفته بیشتر به تحویل ِ پروژه اش نمانده بود.

به خانه آمد. غروب شده بود. صدای ریز خندیدن دو زن می آمد. ترسید. شروع به سوت زدن کرد. صدا قطع شد. با خودش گفت باید دکتر برم. این پروژه خیلی فشار آورده. داخل شد . دید دو زن که خیلی هم لاغر بودند و انگار عرض بدن ِجفتشان اندازه ی یک نفر باشد! روی زمین کنار هم نشسته اند. یکی با تاپی زرشکی و شلواری سیاه. یکی با تاپی آبی و شلواری سیاه. لباس ها عجیب به تنشان زار میزد. هر دو موهایشان مش شده بود. یکی قهوه ای روشن و سیاه ، یکی زیتونی و سیاه.

 

سیلی محکمی به گوش خود زد. خیلی محکم بود. میخواست از این رویا های مزخرف بیرون آید. ولی خیلی محکم زد. به نظر راوی مقداری بیش از حد معمول.بعد از سیلی چشمانش را بست. که وقتی چشم باز می کند آنجا نباشند. ولی نگارنده معتقد است آنقدر محکم زد که اگر ذره ای احتمال داشته باشد بعد از چشم باز کردن آنجا باشند ، مطمئن باشد که هستند. در واقع چنان محکم زد که کاش آنجا باشند...

 

نبودند. گریه اش گرفت. روی زمین زانو زد و شروع به گریه کرد.

-         چیزی نداشتی بخوریم. از خواهرم پول گرفتم. یادت نره بهش بدیا...

-سرش را بالا آورد.

- چرا گریه میکنی خلیل خوان. ناراحتی دختر ِ به این خوشگلی چند روز مهمونت باشه....

دو خواهر خندیدند.

-         ببین اینجوری نیگاش نکنا... نامرد جای ِ جاش مثِ پلنگ می مونه...

-         و هر دو خندیدند.

خلیل فکر کرد جنی روحی چیزی اند. چند بار " بسم ا... الرحمن الرحیم" گفت...و سپس دوید به طرفشان. اگر از بینشان رد میشد یعنی روح بودند. دختر ها فرار کردند...خلیل به دنبالشان...دختر با تاپ آبی پرید بغلش و گلویش را بوسه باران کرد. عرق ِ سردی بر جبینش نشسته بود . ته دلش میگفت خیال است و ته تر از ته ِدلش مجبورش کرد لبانش را جلو ببرد و لبان دختر تاپ آبی را ببوسد. لرزشی تمام تنش را گرفت.

دختر زرشکی پوش داد زد:

 

هوی خوره ها... بیاید شام حاضره...

داشت قبول میکرد باید یک طرف سفره بنشیند و به اندازه ی غذای خودش آن طرف بگذارد. دختر ها هر کدام نصف آدم ِ معمولی غذا می خوردند...غذا همبرگر بود. و خلیل هر چه به خودش فشار آورد یادش نیا مد همبرگر خریده باشد...

 

از خواب بیدار شد. هر چه به خودش فشار آورد به یاد نیاورد دیشب چه خوابی دیده...دست انداخت سیگاری بگیراند...چشمانش را بست بلکه ادامه ی خوابش را ببیند...سیگار به فیلتر رسیده بود که یک چشمش را آرام باز کرد...چهار دختر لاغر که عرض بدن ِ چهار تاشان به اندازه ی یک نفر بود داشتند لبِ تخت موهاشان را شانه می کردند...به کنار تخت چسبید و گفت:

ببخشید...؟

-         صورت 4 تاشان برگشت. یکی که تاپ زرشکی پوشیده بود گفت:

-         خانه ات خیلی کوچک است ها... ما هر روز داریم آب میشیم ها ... ...به فکر خونه ی بزرگتری باش ها...خلیلی گاگولی

4 نفری ریختند سر ِ خلیل یکی شکمش را بوسید . یکی لبها.. و دو تاشان شانه هایش را ....انقدر تاپهاشان گشاد بود که هی در می آمدند از توی تاپها و هی دوباره داخل لباس می شدند...

خلیل به سمت دستشویی فرار کرد..جلوی آینه به خودش نگاه کرده که موهایش 4 رنگ شده.. جیغی زد و افتاد.

 

بلند شد. نمی دانست چرا افتاده کف ِ دست شویی...

روز ِ بعد یک چشمش را که باز کرد دید چند تا تاپ زنانه افتاده کنارش و چند زن دارند می خندند. لباس ها همه رنگی بودند.. زرشکی.. آبی... قهوه ای.... سبز... سفید....و انگار وسطشان جسمی مثل طناب دارد وول میخورد...لباس ها را که به هم گره می زد صدای ضجه می آمد..

خلیل کمرم شکست...خلیل چی کار می کنی....خلیل مو هام....

لباس ها را به چنگک ِ سقف آویزان کرد ...یک صندلی آورد بالای ِ تختش...

وقتی لباس ها را به گردنش گره میزد صدای خرد شدن استخوان ها آزارش می داد... فکر کرد کاش سریعتر خلاص شود...

 

 

یک چشمش را که باز کرد ، دید چند نخ از جنس پوست بدن داخل ِ کفنش دارند دعا می خوانند...

 

()

1: اردیبهشت:

 

پیراهن ِ تو

تنِ حافظیه

 

تنِِ ِ تو

پیراهن ِ من

 

 

بهارنارنج ها

پیراهن ِ حافظیه

 

 

تنِِ ِ تو

بهارش آبروی شط العرب

نارنجش مانده به سیم ِ خاردار...

 

 

 

2 : آوریل

 

پیراهن ِ من

سنگین از مدال ها

 

 

تن ِ تو

سنگ بسته به خود

در فکر ِ

 عمقِ ِ

  می سی سی پی

 

 تن ِ من

جستجوی ِ پیرهن ِ تو در شعر های الیوت....

 

                            

 " آوریل ، ستمگرترین ماه هاست" (1)

 

 

 

 

 

(1): سطری از تی . اس . الیوت

 

()
ما همیشه انسانهای بیحوصله ای بوده ایم. گذاشتیم بگذرد.. بگذرد.. بگذرد.. یکهو انقلاب کرده ایم. و یقیناً انقلابی نپخته...بدون در نظر گرفتن آگاهیهای ملزوم آن. و انقلاب بدون آگاهی فاجعه است یقیناً.
هیچ وقت ...هیچ وقت نباید متصور شد که آگاهی امری به سادگی گذشتن یک سال یا 10 سال یا.. است. من اصلاحات لاکپشتی امسال مهندس بازرگان یا سید محمد خاتمی رو ترجیح میدم به شورش بدون آگاهی.
و معتقدم تا روز موعود کشور باید دست کسی باشد که لا اقل ضربه کمتری ببیند. ضربه را من  ذره ذره و با تمام سلولهایم احساس میکنم چون در ایران زندگی میکنم...
و به امثال کروبی هم هیچ وقت وقعی نمینهم چون فقط و فقط دغدغه قدرت دارند و سر بزنگاه امثال آیت ا... منتظری ها را حتی سلاخی می کنند.
پس فردا با افتخار یک لاکپشت که به اندازه لاکپشتیش آگاهی دارد می روم و رای می دهم به لیست یاران سید بزرگوارمان خاتمی.
خوش باشید
()

توضیح: این داستان اولین داستان  یکی از دوستان عزیزه . که خواسته نظر شما رو بدونه. من که چیزای جالبی توش پیدا کردم. شما ... 

---------------------------------------------

35 ثانیه

 

هرچقدر سعی کردم نشد. به خودم نهیب زدم مرد خجالت بکش، مثلا... با آه و خمیازه بلند شدم. زهرا مثل همیشه زودتر از همه بیدار شده بود و داشت بساط صبخونه رو می چید. یادم نمی یومد آخرین بار کی نون داغ واسه صبحونه خریده بودم. باز به خودم گفتم دلت خوشه ها! بلند شدم، دست و رو نشسته نشستم سر سفره، چایی رو داغ داغ هورت کشیدم. بچه ها اومدن تو، بازم داشتن از سرما ناله می کردن. دیشبم از بس غر زده بودن زهرای بدبخت فک کنم تا صبح بیدار مونده بود. باید می جنبیدم آخه اگه به ترافیک نمی رسیدم روزم ریده می شد.

بلند شدم، شلوارمو رو پیژامم پوشیدم و مثل هر روز از زهرا پرسیدم: لُنگم رو کجا گذاشتی؟ اونم گفت شستم کنار بخاریه.

داشتم به خودم و جدو آبادم و بچه ها و این شهر لعنتی فحش میدادم، ساعت 7:15 بود و من هنوز این سر دنیا!

ساعت 8:40 رسیدم. اول یه کم صبر کردم ببینم چی به چیه. دیدم مثل همیشه یکی از چراغا سبزه و یکی قرمز؛ بهترین رنگ دنیا...رنگ پول...

رفتم جلو، 35 ثانیه وقت داشتم. به یه زانتیا رسیدم که تا منو دید با اون دستی که موبایل نداشت اشاره کرد برو گمشو.عادت داشتم، اولا سخت بود آخه مثلا من یه مرد بودم به هر حال..... دنبال ماشینای باکلاس می گشتم، نمی دونستم 206 باکلاسه یا نه.رفتو جلو، خاکی بود، پشتش یه چیزی نوشته بود که نفهمیدم. یه دختر پسر توش بودن، گفتم یه کاری کنم شاید دل دختره به رحم بیادو پسره هم واسه کلاس جلو دختره یه پولی...... دوروبرم خالی شد! خاک بر سرت، داری فکر می کنی؟ 35 ثانیه وقت فکر کردنم داره آخه.90 درجه دور زدم و دوباره گشتم و نگاه کردم. اصغرو دیدم، بازم نرگس آورده بود. یه بار که ازش پرسیدم چرا گل،اگه نخرن که پژمرده میشه و پولت به گا میره! خندیده بودو گفته بود عمرم داره به گا میره پول که دیگه..... و مثل همیشه خندیده بو د رفته بود. نمیدونم چقدر درآمد داشت، فقط گاهی مردایی که معلوم بود با زناشون دعوا کردن ازش گل می خریدن. پولدارا چقدر دعوا می کردن؟ پس چرا کم گل می خریدن؟

باز دور زدم،90 درجه. گاهی به سرم میزد برم سر میدونایی که چراغاش طولانی تر باشه مثلا 100 ثانیه اما دیدم نمی صرفه، آخه هینطوری که ماشینا رو رد میکردم(یا ما شینا منو رد می کردن) از میدون دور و دورتر می شدم و برگشتم بیشتر طول می کشید.

 

رفتم خونه، 3تا نرگسو دادم زهرا بزاره تو آب، ما که دعوا نکرده بودیم؟! یه نگام کردو خندید، مثل همیشه، خوش به حالش. دراز که کشیدم با خودم قرار گذاشتم نیم ساعت زودتر بیدار شم. می خواستم نون داغ بخرم.

()
به سحر برای ۲۰ سالگیش

 

9 روی چشمانت لیز خورد ...

 

 

حالا دیگر باید بیدار شده باشی. شاید کلافگی از گرما ، شاید زنگ مکرر تلفن قدیمیت که به جای شماره گیر ِ دیجیتالی ، انگشتی ِ چرخان دارد. شاید گرسنه شوی. آخر شکمت خالی ست. خیلی هم مایعات دفع کردی ، تشنه هم شاید شده باشی.بالاخره به هر زوری که هست به دنیا دیده باز می کنی. یا جهان را آغاز می کنی. چون یقیناً منتظر حضرت عالیست که چشم بگشایی تا روز شروع شود.

 اگر آفتاب مستقیم باشد احتمالاً فکر می کنی جهان شروع دلگرم کننده ای نداشته و اگر غلو نکرده باشم حتی شروعی نا امید کننده دارد ، که اینطور وقیح بر چشم تو می تابد. اگر آفتاب نباشد فکر میکنی هنوز خوابی . پهلو به پهلو می شوی.  زیرپوشت را کمی پایین میکشی که خواب سرما خوردن نبینی. بعد احتمالاً به خودِ "خواب" فکر میکنی. اینکه وقتی در خواب احساس می کنی خواب می بینی یعنی چه.همیشه خواب هایی که دلخواهت نبود را همانجا نگه می داشتی و پاک میکردی. و فکر میکردی اگر چه خوابی میدیدی خوب بود؟

 

شاید تا الان ساعت ِ ابلهت زیرت مانده باشد و از شدت سرمای فلزش ، خواب ِ دوشِ آبِ گرم ببینی. هیچ راهی نداری. هر چه به خودت زور می دهی نمی توانی از وسوسه اینکه الان ساعت چند است بگذری. ساعت ابله ات که طول عقربه های ساعت شمار و دقیقه شمارش برابرند را نگاه میکنی.لذت می بری از اینکه ندانی ساعت مثلاً 9 است یا یک ربع به 12. 10 است یا 10 دقیقه به 12. اِ عزیزم یک وقت بلند نشوی شماره ساعت گویا را بگیری. جداً اینقدر برایت مهم شده دانستن این لحظه؟!

اگر راس 12 بیدار شوی روزت به هم می ریزد . به همین سادگی. چون مطمئنی 12 است. از هر طرف که بخوانی. یکبار بهت گفتم مثلاً ساعت شیش و نیم که بلند می شوی گه مرغی نمیشوی؟زیر چانه ات را خاراندی و گفتی شیش و نیم نهشیش و سی و هشت دقیقه عقربه ها دقیقاً روی هم می افتند. و فکر میکردی این کشف فقط مال توست وگرنه زیر چانه ات را نمی خاراندی

ساعت 9 است عزیزم.الان باید دستت را گذاشته باشی روی پهلوت و کمی خارانده باشیش. نه عزیزم .. فقط"کمی" خیس است. فقط کمی  

الان باید زنگ بزنی ساعت گویااَه . بازم که اشتباه گرفتی عزیزم.با آن تلفن قراضه ات که تکمه ی تکرار هم ندارد...

 هر کسی که کنارت زندگی میکند بعد ِ مدتی عادت می کند که وقتی شماره می گیری حدس بزند"صفر" بیشترین خرخر را میکند تا برگردد سر جای اولش.. بعد 9 بعد 8 .و " یک" سریع تر از همه بر میگردد.

شماره ی "او" را حفظ شده بودم . بس که اشتباهی این شماره مسخره را میگرفتی. آخر تلفن ِ کدام ابلهی با 9 شروع میشود؟ بعد هم چشمانت را پاک میکردی  و من هم خر!

 

"او" که هیچ وقت نبود تمام لحظاتت شده بود اشتباهی!باید کاری میکردی...کاری می کردم...

تا شماره ی 9 را شنیدی که گرفتم پریدی و تلفن را از دستم گرفتی...

 

الان باید یاد ِ شکستگی گوشی افتاده باشی. تلفنت با آنکه از آن آلمانیهای قدیمی به قول خودت " آختین پاختین خر کار" بود توی سرم" کمی" ش و فقط "کمی " ش خورد شد. شکستگی حتی کوچکتر از صفحه ساعت مچیت بود. و تو دنبال ِ تکه های خورد شده اش لای موهام میگشتی چقدر خوب بود که موهام را می کاویدی. کاش محکم تر زده بودی، بیشتر خورد می شد ، بیشتر دنبالش می گشتیاخر مگر " آختین پاختین خر کار" هم میشکند؟ شقیقه ات را می خاراندی و این یعنی تعجب کرده بودی...

 

 

"او" فقط دو حرف دارد. شکل نوشتاریش یک "الف" دارد و یک " واو" . و میشود "او". به همین راحتی! " الف" اَش مثل تو می ماند. بلند بالاست و به افق خیره شده..." و" اَش هر زنی می تواند باشد. که به پایت افتاده باشد و بوسه بارانش کند. حتی شاید کمر و پایش را به عقب داده باشد و برایت ساک میزند. شاید " الف" اش پاهایت باشد که نشسته باشی روی مبل و " و"  زنی باشد که روی زمین نشسته و پاهایش را دراز کرده و زانوانت را تکیه گاه سرش قرار داده است و دارید تلویزیون نگاه میکنید...

شکل آواییش اما غمناک است. اگر مقایسه درستی باشد حتی غمناک تر از شکل نوشتاریش. واج "و" دارد آخرش. و کشیده می شود. یک کشیدگی بی نهایت... مثل یک مسافر همیشگی . کسی که همیشه رفته است. به جاده ای عظیم می ماند " او " .به همه حسرتهای خودآگاه و ناخودآگاهت می ماند "او"...

میتوانستی الان دستی به چانه ات بکشی و بگویی : تلفیق شکل نوشتاری و آوایی "او" به مردی می ماند که موهای زنی را از پشت گرفته و دنبال خودش روی زمین میکشد ... در جاده های بینهایت. دنبال یک مسافر همیشگی...

 

شقیقه هایت را خاراندی با آن دستی که خرده شکسته های تلفن داخلش نبود. شیشه الکل را آوردی و شکسته ها ریختی داخلش...

 

ساعت 9 است عزیزم. بیدار شدی حتما. کاش بهت یک جوری حالی میکردم ساعت 9 است که نخواهی به ساعت گویا زنگ بزنی. باز شماره 9 را اول گرفتی که! 119 ، اولش "یک" است نه "9" شماره همراه من هم اولش " صفر" دارد نه " 9" .اِ گریه نکن دیگر. اگر هم میکنی بلند گریه کن احمق جان. من که آنجا نیستم. " یک 9 گرفتن  اشتباهی که این همه جنجال ندارد" . خودت می گفتی! فقط نمی دانم چرا چشمانت کمی سرخ میشد...

 

چشمانت؟! من چه می دانم کجا گذاشتیشان! شاید...

حالا کمی دنبال چشمانت میگردی... با دست خالی...تشنه ای.. شکمت خالی است. حتی زیر پوشت هم "کمی" و فقط کمی خیس است. باید تا حالا خشک میشد...

من چه می دانم کجا گذاشتیشان. برو زنگ بزن پلیسی ، آتش نشانی چیزی ، بگو من چشمانم را گم کرده ام و اتفاقاً زیر پوشم هم کمی خیس است.  اِ باز انگشتت را خواستی بکنی توی سوراخ " 9" که! پلیس 110 است.. آتش نشانی هم 121 است . شماره همراه من هم اولش " صفر" دارد.

انگشتت حالا باید خیس شده باشد از مایعی لزج ... از جسمی لزج. آها ! درست فهمیدی چشمت است. دستی به چانه ات می کشی . آه عزیزم منو ببخش . یادم رفته بود دیشب کجا گذاشتمشان...

 حالا چشم را بر می داری و سر جایش میگذاری. فقط کمی یکوری است.. اها...حالا بهتر شد... یه کم دیگه.. عالیه. خب حالا کمی گریه کن . نه بلند بلند هم میتوانی گریه کنی . من که نیستم عزیزم. آرامشت را حفظ کن. لیوانی آب میخوری حتماً. از اینکه با خوردن هر جرعه از نافت خون بیرون میزند هم نترس...

کسی از داخل شیشه الکل روی پیشخان آشپزخانه دارد نگاهت میکند. با یک چشم. کسی از لای شکسته های تلفن قدیمیت داخلِ شیشه الکل، تو را می بیند. با یک چشم. فقط کمی می سوزد از الکل. درش بیاور و بشورش. بگذار سر جایش. حالا به دنیا نگاه کن...

 

الان حتما فکر میکنی از این خواب مسخره خسته شدی. باید بروی سر جایت  و به این فکر کنی که دوست داری چه خوابی ببینی...دوست داری "9" را به "او" ربط بدهی . "الف" اش تویی که ایستاده ای راست و مغرور، "و" اَش  همان 9 است که لیز خورده روی چیزی و دارد می افتد.

اما این آفتاب ِ لعنتی مگر میگذارد...

 

بهزاد 

دی 86

 

 

()

 دریا          د

 

]

"باد می بارد"،دلیل مناسبی برای سه شنبه بودن نبود

می توانستی بگویی لا اقل " قطار می بارد"

قطار به قطره شباهت بیشتری داشت

تا "هرچه بادا باد" ِ تو

به سه شنبه های باریده بر یاد

باریده در یاد

باریده ی دریا...

]]

بوسه ی کوسه بر شالت

شباهت عجیبی

به قطار دارد

که آورده بودت

قطره قطره

 در یا را گریه کنی

 

ما

کوه را آفریده بودیم

که باد ، شالت  نََبَرَد

سه شنبه بود

شن لای موهات میرفت

و" هر چه بادا باد"

چقدر به بوسه ی کوسه

در یادمان می آمد...

 -----------------------------

شرجی ِشرم

 

مثل تعجب ِ پیراهنی

که گیر کرده باشد لای پنکه سقفی

و شرجی ترِ شمال و جنوب ِ تنت را

ایران کند،
ویران شدم

مثل بم

که یک روز نخل هاش

ساق های هم را دیدند.

 

 

دکمه ها را که بستی

باد

 فاجعه را خشک میکرد

نخل ها

 شرم را

سر تکان می دادند...

 

 

 

 

 

 

 

()

قیمت خون سقف

 

با رویا نشسته بودند و حقوق ماهانه شان را قسمت میکردند برای خرید اول ماه ، اجاره خانه ، کرایه تاکسی و قسط خانه 50 متری پیش خریدشان. رویا 300 تومن میگرفت و او 250 تومن. قرار گذاشته بودند ماهیانه ی ماهان برود برای قسط خانه و رویا زندگی را بچرخاند. این ماه 30 تومن اضافه کار عقب افتاده ماهان را داده بودند.

-         رویا با این 30 تومن چی کار کنیم ؟ میخوای بریم دربند و یه ناهار درست و حسابی بزنیم؟

رویا سرش را از روی کاغذ حساب و کتاب برداشت و گفت :

-         نه ! بهتره یه کاری واسه خونه جدیدمون کنیم. یه وسیله ای...چیزی بگیریم .

-         با 30 تومن که چیزی نمیدن

رویا ، لبخندی به پهنای صورت زد و با دو دست گوشهای ماهان را به سمت ِ خود کشید و گفت :

-         مگه یادت رفته قرارمون چی بود؟ همه چیز واسه ی خونه ... حتی عیدی پدر و مادرتو رو مبلی خریدیم، یادت نیست؟

و بعد انگار کشف مهمی کرده باشد گوشهای ماهان را ول کرد و دستها را به هم زد و پرید:

- ماهان... ماهان.. ماهان ِ من ... یه دقه گوش کن ...نه گوش کن...پول رو چند کیلو رنگ میخریم . وقتی خونه تموم شد در و دیوارشو به دلخواهمون عوض میکنیم.

- آخه رویا جون با 30 تومن مگه چقدر رنگ میشه خرید؟

-اِاِِاِ  انقدر چقدر نیار دیگه. پولشو میذاریم تو صندوق خونه تا به قدر کافی برسه...اصلا ببینم ! دیوار روبروی تخت رو چه رنگی کنیم؟

- طوس...

رویا دستش را جلوی دهان ماهان گرفت و پیشانی به پیشانیش چسباند

-         آفرین ماهان خان ... درست گفتی . آبی روشن میکنیم!

چند لحظه بعد که لب رویا جای دستش را گرفت ، از لای موهای رویا سقف را دید که سیاه از موهای رویا شده بود با انوار طلایی ِ لامپ 200. فکر کرد باید مثل زنبور عسل کار کنند برای کندو.. برای خانه... و سعی کرد محکم تر بمکد دهان ِ رویا را برای شهدش ، برای  خانه ... همه چیز برای خانه.

 

 

فردا صبح ، ماهان- غرق در رویا- اجاره ماهانه را به صاحبخانه داد.  در که بسته شد ، بیلاخی حواله در ِ بسته شده داد و با خودش گفت : این دیگه آخریش بود.. آخرین اجاره...

آنقدر از این حرکتش خوشش آمد که یادش رفت باید به راننده میگفت نگه دارد.

- اِ اِ   آقا نیگه دار . من باید میدون قبلی پیاده میشدم. آقا لطف میکنی برگردی؟ دیرم میشه.. جریمه میشم.

- باشه ولی 500 تومن میشه ها...

- باشه.

و داشت فکر میکرد پول رنگ گچبری ها پرید! احتمالا باید ربع کیلو رنگ ببرد. و خنده اش گرفت از این همه حساب و کتاب.به خاطر رویایشان... به خاطر سقف...به خاطر زنبور های موی سارا بر طلایی یِ  لامپ 200. هر چند 50 متری باشد... توالت و حمامش سر هم باشد. ولی باشد... مال خودشان باشد. رادیو داشت از لزومِ باز سازی بم میگفت . پیاده شد و به کارگاه رفت...

 

جلوی در ِ آپارتمان رسید. خسته بود... در را با کلیدهاش امتحان کرد.. خسته بود...دستی کیف و دستی روزنامه همشهری...یادش نمی آمد کلید ، کدام است... کیف و روزنامه از دستش ول شدند. همانجا افتاد و دو دست را لای موهاش برد و به کفشهاش چشم دوخت...

فکر میکرد مگر زنبور عسل هم خسته میشود... فکر میکرد مرگ بر آمریکا را اول چه کسی گفت؟ فکر میکرد چرا باید برق آمریکا 110 ولت باشد و برق ایران 220 ؟  که چرا دستگاه را چک نکرده بود که نسوزد؟ 50 میلیون یعنی چقدر؟ یعنی چند تا 30 هزار تومن ؟ یعنی چند تا 250 هزار تومن...فکر کرد وقتی پشت دستگاه نشسته به فکر پرده ها بوده یا چشمی ِ درشان... مگر 220 ولت چقدر برق دارد؟ " سگ پدر قیمت خونِت بود"...

 

جورابهایش را همان جا روی مبل انداخت . اگر رویا بفهمد... اگر سقفمان بریزد..اَاَاَ ه

لایی ِ آگهی های همشهری را باز کرد به دنبال آگهی استخدام که چشمش به آگهی خرید و فروش ِ خانه افتاد.

!!!اکازیون !!!خانه 250 متری جردن فقط یک و دویست.

 

رییس کارگاه بهش گفته بود "سگ پدر قیمت ِ خونتِه " . مگر خون ِ یک زنبور عسل چقدر می ارزد. اصلا مگر زنبور عسل ، خون دارد؟! زنبور عسل خانه دارد.

جردن اکازیون... دوبلکس... با استخر و سونا...

پرده هایمان باید بزرگ باشد. باید 5 برابر قبل پرده بخریم.آخر خانه مان 250 متر است. راستی رویا ! یادت باشد برای حیوانی که رنگ موهایت بر سقف ِ کاشی کاری ِ استخرمان می اندازد ، اسمی بگذارم.مثلا ... سگ! چطور است ها؟...

در خانه باز شد. رویا بود. دکمه های مانتو اش را باز کرد.

-         چرا جوراباتو اینجا انداختی؟ این اخلاق ِ گندتو خیلی وقت بود ترک کرده بودی...

اِ ماهان روزنامه رو دیدی؟ ایران و آمریکا میخوان با هم مذاکره کنن...

-         ههع! حتما سر ولتاژ برقاشون!

-         چیه؟! تو باز به چرت و پرت گفتن افتادی؟

-         خب سر چی؟ سر ِ پدر من؟!

-         نه سرِ رسیدگی به آسیب دیده های زلزله بم. اصلا کی گفته مرگ بر آمریکا؟!

رویا داشت نان ِ مالیده به کره عسل را در دهان ِ ماهان میگذاشت . هر وقت این کار را میکرد ، دهان ِ خودش هم باز میشد.

-         راستی ماهان خان بگو ببینم دیوار ِ روبروی تخت خوابمون چه رنگی بود؟
- طوسی

آنقدر سریع گفت که رویا فرصت نکرد دستش را بگذارد جلوی دهان ماهان. اخمی کرد و گفت " تو امشب یه چیزیت میشه ها!"

 

 

فردا زودتر از همیشه از خانه بیرون زد. رفت که رویا برود. یک روزنامه همشهری دیگر گرفت که آگهی های خانه اش را نگاه کند.

آمریکا ، سگانِ پرورش یافته داده بود برای یافتن اجساد زلزله بم.

 

 داشت فکر میکرد سقفی که ریخته شده را به قیمت ِ خون هم نمیشود بالا برد. به قیمت ِ خون ِ سگ...پدر سگ قیمت ِ خون ِت بود...فکر کرد با چند تا 250 هزار تومانش که دیگر حالا نیست میشود یک خانه 250 متری در جردن گرفت. نه قسطی هم نباشد! کاشی های استخرش هم آبی باشد. باید فکری برای تلالو ِ آبی از لای موهای سیاه رویا بکند...فکر کرد 220 ولت بیشتر است یا 7 ریشتر....به رویا بگوید یا رویا ببیند...

رفت و سوار تاکسی شد که جردن برود و برای یک بار هم که شده خانه 250 متری را ببیند...در راه از جلوی خانه 50 متری پیش خریدیشان گذشتند... بعد فکر کرد 30 هزار تومن .. نه ببخشید 29500 تومن چقدر رنگ میشد؟...

رادیو خبر دزدیده شدن سگهای تربیت شده آمریکایی را میداد.