باران می آمد. قبل از اینکه طوفان بشود ، باران می آمد. گرد و خاکی نمانده بود که بلند شود. چنان می بارید که همه ذره ها را گِل کند. انصاف را اگر رعایت کرده باشیم از این آب و هوا کسی ماهی نمی گرفت . یعنی حتی برادر نو بالغش هم که گه گاهی اشک و باران مجالش می داد به زور سرش را پایین نگه می داشت تا متوجه ما هی ها ی باران خورده نشود. ولی پدر خوب از موقعیت استفاده می کرد. نه اینکه خدای نکرده هیزی کند ..نه. نمی خواست کسی اشکهایش را ببیند که باران بهانه ی خوبی بود.
مادرش قبل از رسیدن گنگ و بهت زده از کنار پنجره ی ماشین باران ِ اریب را می دید و -حتی متوجه چشم غره های شوهرش که مثلا گیس هات را بپوشان نشده بود با پایین آمدن هر قطره بر پنجره ماشین انگشتش را به شیشه می چسباند و با قطره تا جایی که قطره متلاشی میشد پایین می آمد. از ماشین که پیاده شد برای چند لحظه ایستاد و ناگهان دوید سمت قبری که چند نفری از آشنایانشان قبل از او کنار آن ایستاده بودند.
چنان که چند بار لیز خود و ریش های حاج آقا که از پسش می دوید خضاب از گل شد.خلیل بایست! همیشه در جای جمعی زنش را به همین نام صدا می زد.خلیل که به عادت از دهانش در آمد زنش ایستاد و در خود فرو ریخت. برگشت و به صورت شوهر نگاه کرد. حاج آقا سرش را پایین انداخته بود. یعنی احتما لاً جرات نداشت سر بالا کند. بلند شد. ولی انگار قوه اش تمام شده باشد دوباره افتاد. نگاهی دیگر به شوهر کرد که حالا روی زمین چمباتمه زده ، به سرش میزد. حالاتقریبا ً همه آشنایان جمع شده بودند.
نماز میت را که می خواندند مادر از موقعیت استفاده کرد دوباره توی قبر خوابید .چنان گره رو سری را دور ِ گردنش سفت فشار داده بود که لرزش پاهایش آغاز شده بود. پدر توی قبر پرید با صورتی نیمیش اخم و نیمیش اشک با زنش دست به یخه شد. زن گاهی یک دست را از روسری باز می کرد و سیلی ِ محکمی به گوش مرد می نواخت . حاج آقا نمی دانست که دارد دستهای زنش را می بوسد و می گرید . زن هم نمیدانست چگونه در حالت نیم خیز سر روی شانه ی او گذاشته آرام خلیل ، خلیل می گوید . کسی هم نمی دانست چگونه دو نفری در قبر ِ خلیل که قدش به زور به 165 می رسید جا شده بودند. زمزمه هایی در جمعیت شروع شده بود...
حمید جان عزیز دلم بیا....
برادرش را چون درّی تازه یافته در بغل می گرفتند و به خود فشار میدادند و مثلاً آرامش می کردند. بعد از موقعیت استفاده میکردند و با حالتی زار می پرسیدند خلیل کجا کشته شد؟
-جا ه...جاد...جاددهه...
- کدوم جاده؟
جاد....جاه..جادده تهران...
بعد حمید به بهانه ای از دستشان در می رفت...
چشم همه به دختری بود که از فامیل ِ 20-30 نفره شان نبود.حتی حمید و پدر هم نمیشناختندش. حاج آقا متقال چی که زنش را به هزار زاری و زور از قبر بیرون آورده بود و به زنهای دیگر سپرده بود ، به حمید گفت برود ببیند این خانم کیست.
صدای جیغی بلند شد. همه به سمت مادر که غش کرده بود رفتند. انگار گفته بود " یه چشمش باز شد" ... زنهای فامیل متفق القول گفته بودند که یک چشم خلیل موقع ِ تلقین باز شده و بسته شده بوده...البته ما نمی دانیم صفورا خانم که 10 متر آن طرف قبر ایستاده بود یا زهرا که sms میزد چگونه دیدند . ولی لابد دیده بودند دیگر! دختر محو شده بود...
اصل قضیه از آنجا شروع شد که چند هفته پیش زهرا ، نامزد خلیل تا ساعت 3 با وی صحبت می کرده و گفته نمی تواند دیگر با وی بماند...
مکالمات به علت احترام به حریم خصوصی زهرا خانم ممنوع الپخش است...
بیدار شد از خواب. هنوز بالشش خیس بود . دست دراز کرد از کنار تخت یک نخ سیگار بر دارد. بلند شد و چشمهایش را مالید و یک سیلی محکم به گوش خودش زد . همیشه وقتی می خواست فکر های مزخرف نکند این کار را می کرد.ته دلش گفت لیاقت ِ منو نداشت. ولی ته تر از ته ِ دلش ضجه میزد و التماس می کرد. چشم بسته سیگار می کشید. داشت فکر می کرد دارد فوق لیسانس الکترونیکش را تمام می کند و از سربازی معاف است. با آنکه قد متوسطی دارد( ته دلش می گفت متوسط ولی ته تر از ته ِ دلش میگفت کوتاه) و چهره ای اگر نه زیبا جذاب... آخر چرا... این بار ته تر از ته ِ دلش چیزی نگفت. یک چشمش آبی بود و چشم دیگرش سبز. بینی اش کمی انحراف به راست داشت . همین ناهماهنگی ها بود که اگر نه زیبا او را جذاب می کرد. پک زد. سیگار تمام شده بود و دهنش مزه ی فیلتر گرفت . چشمش را باز کرد و ناگهان به گوشه ی دیوار چسبید. ..
باید بگوییم فاصله ای طولانی را طی کرد. چون تختش دونفره بود. که هر وقت بهش نگاه کند حسرت جای خالی ِ کسی را بکشد. یک تخت دونفره در اتاقی 12 متری برای آدمی که نیمی از اتاقش کتاب ها و ادوات الکترونیک است کمی زیاد بود. بقیه ی آپارتمان 22 متری عبارت بود از توالت حمام و آشپزخانه ای کوچک. در رمانتیک ترین حالت جایی برای یک نفر باز می شد که گه گاهی به او سر بزند . فقط گه گاهی...
دختر آنطرف تخت پشت به او داشت مو هایش را شانه می کرد.موهایی که یکی در میان قهوه ای روشن و سیاه بود. پتو را روی پاهای لختش کشید . صدایش را صاف کرد و گفت..
ببخشید...!
دختر تاپی زرشکی پوشیده بود و شلواری سیاه که تا زیر زانوانش را می پوشاند. بدون اینکه برگردد گفت:
سلام. چقدر می کپی. . پول نداشتم . از جیبت ورداشتم برم یه کوفتی بخرم بریزیم تو این شیکم صاب مرده بلکم قار و قورش بخوابه...
- شما کی هستید؟
- من فرمانرواتم دیگه...خودت دیشب گفتی...
قاه قاه خندید
- -من؟ نخند خانم. بگو ببینم شما کی هستید و تو خونه ی من چی کار می کنید؟
دختر برگشت و نگاه کرد.
-چیه خجالتی شدی مامانی..پتو شو نیگا رو پاش کشیده...
خندید...چنان خندید که نزدیک بود از تخت بیفتد.
- زنیکه ی نفهم بهت می گم تو خونه ی من چه گهی می خوری؟
- آفرین . حالا شدی همون خلیل همیشگی...
- اسم ِ منو از کجا می دونی...
- ببینم دیشب مث ِ اینکه کلَّت خیلی خورده به تخت حافظَت پریده
و آرام دست به سر ِ خلیل کشید.
و چنان این کار را استادانه انجام داد که خلیل برای چند لحظه آرام و خیره نگاهش کرد...
-ببین دختر خوب. من اصلا ً تو رو به جا نمی آرم ...
- اِ بس کن دیگه...پاشو صبحونه بخور یه کم جمع و جور کنیم الانه که خواهرم برسه...
-خواهرت؟! من میگم تو خونه ی...
دختر مهلت نداد و آرام صورتش را بوسید.
-پاشو عزیزم. دِپاشو دیگه
نیشگونی از پای خلیل گرفت
...این کتاب متاباتم جم کن .
به آشپزخانه رفت. خلیل خیره نگاه می کرد. داشت در ذهنش مرور میکرد. صورت استخوانی دختر را که حالتی مغرور به صورتش میداد... موهای مش شده ی دختر که تا زیر کمرش می رسید...و شیوه ی را رفتنش که اگر معنای مثنوی نبود با وقار بود. باوقار تر از صحبت کردن ِ دختر...
یک سیلی به گوشش نواخت که این خیال های واهی را بزداید. ته دلش می گفت خیال ِ واهی ولی ته تر از ته ِ دلش می گفت کاش بود...کاش خیال نبود.
بلند شد که دانشگاه برود. آخر چند هفته بیشتر به تحویل ِ پروژه اش نمانده بود.
به خانه آمد. غروب شده بود. صدای ریز خندیدن دو زن می آمد. ترسید. شروع به سوت زدن کرد. صدا قطع شد. با خودش گفت باید دکتر برم. این پروژه خیلی فشار آورده. داخل شد . دید دو زن که خیلی هم لاغر بودند و انگار عرض بدن ِجفتشان اندازه ی یک نفر باشد! روی زمین کنار هم نشسته اند. یکی با تاپی زرشکی و شلواری سیاه. یکی با تاپی آبی و شلواری سیاه. لباس ها عجیب به تنشان زار میزد. هر دو موهایشان مش شده بود. یکی قهوه ای روشن و سیاه ، یکی زیتونی و سیاه.
سیلی محکمی به گوش خود زد. خیلی محکم بود. میخواست از این رویا های مزخرف بیرون آید. ولی خیلی محکم زد. به نظر راوی مقداری بیش از حد معمول.بعد از سیلی چشمانش را بست. که وقتی چشم باز می کند آنجا نباشند. ولی نگارنده معتقد است آنقدر محکم زد که اگر ذره ای احتمال داشته باشد بعد از چشم باز کردن آنجا باشند ، مطمئن باشد که هستند. در واقع چنان محکم زد که کاش آنجا باشند...
نبودند. گریه اش گرفت. روی زمین زانو زد و شروع به گریه کرد.
- چیزی نداشتی بخوریم. از خواهرم پول گرفتم. یادت نره بهش بدیا...
-سرش را بالا آورد.
- چرا گریه میکنی خلیل خوان. ناراحتی دختر ِ به این خوشگلی چند روز مهمونت باشه....
دو خواهر خندیدند.
- ببین اینجوری نیگاش نکنا... نامرد جای ِ جاش مثِ پلنگ می مونه...
- و هر دو خندیدند.
خلیل فکر کرد جنی روحی چیزی اند. چند بار " بسم ا... الرحمن الرحیم" گفت...و سپس دوید به طرفشان. اگر از بینشان رد میشد یعنی روح بودند. دختر ها فرار کردند...خلیل به دنبالشان...دختر با تاپ آبی پرید بغلش و گلویش را بوسه باران کرد. عرق ِ سردی بر جبینش نشسته بود . ته دلش میگفت خیال است و ته تر از ته ِدلش مجبورش کرد لبانش را جلو ببرد و لبان دختر تاپ آبی را ببوسد. لرزشی تمام تنش را گرفت.
دختر زرشکی پوش داد زد:
هوی خوره ها... بیاید شام حاضره...
داشت قبول میکرد باید یک طرف سفره بنشیند و به اندازه ی غذای خودش آن طرف بگذارد. دختر ها هر کدام نصف آدم ِ معمولی غذا می خوردند...غذا همبرگر بود. و خلیل هر چه به خودش فشار آورد یادش نیا مد همبرگر خریده باشد...
از خواب بیدار شد. هر چه به خودش فشار آورد به یاد نیاورد دیشب چه خوابی دیده...دست انداخت سیگاری بگیراند...چشمانش را بست بلکه ادامه ی خوابش را ببیند...سیگار به فیلتر رسیده بود که یک چشمش را آرام باز کرد...چهار دختر لاغر که عرض بدن ِ چهار تاشان به اندازه ی یک نفر بود داشتند لبِ تخت موهاشان را شانه می کردند...به کنار تخت چسبید و گفت:
ببخشید...؟
- صورت 4 تاشان برگشت. یکی که تاپ زرشکی پوشیده بود گفت:
- خانه ات خیلی کوچک است ها... ما هر روز داریم آب میشیم ها ... ...به فکر خونه ی بزرگتری باش ها...خلیلی گاگولی
4 نفری ریختند سر ِ خلیل یکی شکمش را بوسید . یکی لبها.. و دو تاشان شانه هایش را ....انقدر تاپهاشان گشاد بود که هی در می آمدند از توی تاپها و هی دوباره داخل لباس می شدند...
خلیل به سمت دستشویی فرار کرد..جلوی آینه به خودش نگاه کرده که موهایش 4 رنگ شده.. جیغی زد و افتاد.
بلند شد. نمی دانست چرا افتاده کف ِ دست شویی...
روز ِ بعد یک چشمش را که باز کرد دید چند تا تاپ زنانه افتاده کنارش و چند زن دارند می خندند. لباس ها همه رنگی بودند.. زرشکی.. آبی... قهوه ای.... سبز... سفید....و انگار وسطشان جسمی مثل طناب دارد وول میخورد...لباس ها را که به هم گره می زد صدای ضجه می آمد..
خلیل کمرم شکست...خلیل چی کار می کنی....خلیل مو هام....
لباس ها را به چنگک ِ سقف آویزان کرد ...یک صندلی آورد بالای ِ تختش...
وقتی لباس ها را به گردنش گره میزد صدای خرد شدن استخوان ها آزارش می داد... فکر کرد کاش سریعتر خلاص شود...
یک چشمش را که باز کرد ، دید چند نخ از جنس پوست بدن داخل ِ کفنش دارند دعا می خوانند...
